#با_بهار_پارت_92
گفت : در مورد آذر و محمود.
گفتم : من هیچ خیالی درباره شون نمیکنم .
گفت : آره جون خودت ازقیافه ات معلومه بیخودی حاشا نکن من می دونم توی دلت چه خبره کمی مکث کرد بلند شد در اتاق را بست و با لحنی که نمی فهمیدم جدی است یا مسخره بازی در می آورد ادامه داد بهاره به مرگ مادرم اگه دورغ بگم چندوقته محمود دیونه شده نه درست درس میخونه نه درست غذا میخوره نه حرف می زنه نه می خنده نمی دونم شاید هم نمی خوابه اگه همین طوری پیش بره معلوم نیست بتونه از بورسیه استفاده کنه و بره . مامان و آقاجونم خیلی نگرانن مامانم خیال میکنه که محمود دلش پیش آذره به بابام هم گفته .آقاجونم بهش گفت بیا بریم برنامه رو تموم کنیم آذر روعقد کنیم تا وقتی خواست بره دست زنش رو هم بگیره وببره . حتی مهمونی شب جمعه هم به همین منظور بود ندیدی آذر چه جوری آویزون محمود شده بود؟ فقط من از دل محمود باخبرم . یعنی یه چیزهایی رو خودش برام گفت یه چیزهایی رو هم خودم فهمیدم توی این چند روز خیلی نگران تو بودولی خیالش رو راحت کردم و گفتم غصه نخور اونش با من بذار روشنت کنم . راستش آذر از خدا می خواد که زن محمودبشه حتی عمو و زن عمو هم چند بار سربسته به اقاجون و مامان گفتن که بهتره قبل از رفتن محمود کار این بچه ها رو راه بندازن و دست به دستشون بدن . آقاجونم میگه عقد پسر عمو دختر عمو رو هم تو آسمونا بستن ولی محمود گفته که با ازدواج فامیلی مخالفه چون ممکنه ژن فامیلی روی بچه ها شون تاثیربذاره. آقاجونم میگه ...
حرفش را قطع کرد و گفتم : حالاچرا اینا روبه من میگی؟
پوزخندی زد و گفت : بابا دستت درد نکنه این همه برات صغرا کبرا چیدم و حرف زدم آخرش میگی لیلی مرد بود یا زن ؟ آخه بابا همه این کارها برای خاطر توئه بازم می پرسی ....
صدای زنگ تلفن حرفمان راقطع کرد . به طور معمول من به تلفن جواب نمی دادم با این حال از اتاق بیرون رفتم مادر بزرگ به داخل آمد و در همان حال گفت حتمی عمه ته . مریم رفت ؟ گفتم : نه اینجاست .
مادربزرگ گوشی رابرداشت و جواب داداز صحبت هایش فهمیدم کسی برای بردنش می آید . گوشی راگذاشت گفت : مجید بود داره با مجتبی میاداینجا منوببرن خونشون .
romangram.com | @romangram_com