#با_بهار_پارت_94
گفت : نمیدونم چرا عمو خلیل به جای علی تو رو نبرد .
گفتم : نکنه جای تو رو تنگ کردم ؟
مادربزرگ اومد و گفت : بازم که دارین اره میدین تیشه میگیرین چی میخواین از جون همدیگه ؟
گفتم : بهتره اینواز اقابپرسین که از راه نرسیده پاچه می گیره . مجید گفت : میام می زنم اون یکی دستت رو هم از کار میندازم ها ! قبل ازاینکه جوابش رابدهم مادربزرگ نگاهی به انگشت بسته ام کرد و گفت : مواظب باش آب بهش نخوره لازم نیست کاری کنی ممکنه بازم خون بیاد .
مجید گفت : چه بهتر خداکنه دستش رو از بازو قطع کنن !
مادربزرگ خداحافظی کرد و مجیدرو با خودش به طرف بیرون کشید و رفتند. مریم کار نیمه ی مرا تمام کرد . سپس با هم به اتاق رفتیم واز داخل بسته ای که در دستش دیده بودم یک دستگاه تلفن بیرون کشید ابتدا متوجه منظورش نشدم اما وقتی دیدم توی اتاقم دنبال پریز تلفن میگردد فهمیدم در مغزش چه میگذرد . بریدگی انگشتم ذق ذق می کرد ومن حال و حوصله ی هیچ کاری را نداشتم مریم کلید خانه را از من گرفت و برای آوردن غذا به خانه شان رفت .هنوز چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته بودکه تلفن زنگ زد نمی دانستم چه کنم . وحشت زده به دستگاه که بی وقفه جیغ می کشید خیره شدم . عاقبت صدای زنگ خفه شد. ده دقیقه ی بعد مریم با دستی پر آمد و با خوشحالی گفت بیا بریم برای خودمان پارتی راه بندازیم چطوره ؟
گفتم : اره مخصوصابا این دست بریده ی من .
romangram.com | @romangram_com