#با_بهار_پارت_83
زیور بی آنکه سرش رابالا کند ضمن نگاه کردن به دستم گفت : فضولی موقوف !
با حرف احمد همه متوجه ما شدند و ساکت به ما چشم دوختند مریم و احمد و پسرعمویش دور ما جمع شدند لحظه ای بعد محمود هم به ما پیوست و روبه روی من ایستاد ولی من دیگر توجهی به او نداشتم سکوت سالن نشان می داد توجه همه به ماست همه در انتظار نتیجه ی بررسی تحقیقات زیور بودند و او خونسرد و بی توجه به دیگران خطوط دستم را زیر و رو میکرد احمد بالحنی پر از شوخی گفت : خوب دیگه برای بهاره کافیه فهمید سرنوشتش دست کیه . حالا نوبت منه بیا سرنوشت منم بخون !
زیور بی توجه به حرف های او دستم را مشت کرد و گفت : باشه بعد برات میگم چی دیدم . صدای اعتراض همه بلند شد ولی زیور بی اعتنا به آن ها بشقاب کیکی را که هنوز نخورده بود در دست گرفت وبا هم کنار آقای تشکری نشستیم . با اینکه در واقع همه ی حرفهایش را شوخی تلقی می کردم کنجکاور بودم بدانم چه خواهد گفت احمد کنارم ایستاد و گفت : بهاره قسم میخورم بدونم چی می خواد بهت بگه یه عروسی می بینم دوتا مسافرت راه دور داری از یه جا خبر خوشی بهت
می رسه یه نامه داری پونزده تا بچه هم تو طالعت می بینم ....
زیور با چنگال کمی کیک در دهانش گذاشت و گفت : من به مهمانی دنیا رفتم من به دشت اندوه من به باغ عرفان من به ایوان چراغانی دانش رفتم .
احمد گفت : یه جوری حرف بزن ماهم بفهمیم !
زیور لبخندی زد و گفت : ظهر تابستان است سایه ها می دانند که چه تابستانی است سایه هایی بی لک گوشه ای روشن وپاک . کودکان احساس ! جای بازی اینجاست . زندگی خالی نیست مهربانی هست سیب هست ایمان هست . آری تا شقایق هست زندگی باید کرد .
طرز بیانش به شدت شیرین بود و من مجذوب کلماتش شدم . بی اختیار چشم به او دوختم دیگر صورتش به نظرم زشت وبدرنگ نبود. در حالی که کیک را در دهانش مزه مزه می کرد گفت : چیه ؟ داری فکر میکنی گیر چه دیونه ای افتادی ؟
romangram.com | @romangram_com