#با_بهار_پارت_82
گفتم :چهارده سال
لبخندی زد و گفت : یه چیزی بهت میگم بهاره نمیخوام بگی که درسته یا نه چون شک ندارم انکار میکنی . اما میگم تا بقیه ی حرفام رو باور کنی . منتظر نگاهش کردم گفت : تو عاشقی بهاره ولی چیزی که میخوام از چشات بخونم این نیست . یه چیزیه که من نمی فهمم . شانه هایم را بالا انداختم و او ادامه داد . هیچ می دونی من بلدم فال بگیرم ؟ با ورق با قهوه و حتی از روی خطوط کف دست ! باز هم فقط نگاهش کردم . ادامه داد : خیال نکنی الکی میگم ها ! فالم همه ش درسته . از یه دوست ارمنی یاد گرفتم همسایه مونه با هم رفت و آمد داریم . آذر میگه اینا همه چرنده چون چیزهایی رو که انتظار داره من تو فالش نمی بینم ولی من اعتقاد دارم خیلی وقتا که تو خونه بیکارم ورق ها رو جلوم پهن می کنم و فال می گیرم . می دونم حالا داری فکر میکنی من دیونه ام ولی این طور نیست تو آزادی هر جور دوست داری خیال کنی ولی باور کن حرفهایی که میزنم همه درسته و من از سلامت کامل روان برخوردارم .
گفتم : در این شک ندارم .
باخنده پرسید : در کدوم ؟ در سلامتم یا دیونگیم ؟
گفتم: نه نه در سلامتیت . حالا بیا فال منو هم بگیر . انگشتش رابالا گرفت و گفت : نه نه من این کار و نمی کنم چون به شدت از این کار منع شدم .
گفتم : میل خودته در واقع من اعتقادی به فال ندارم و همه ش رو شوخی و سرگرمی می دونم . فقط حرفات کنجکاوم کرد . به هر حال هر جور که دوست داری .
دست چپم راگرفت در حالی که کف آن را نگاه میکرد گفت : فقط یه کوچولو نگاه میکنم راستش خودم هم کنجکاور شدم . همین طور که خطوط کف دستم را با انگشت تعقیب می کرد صدای احمد به گوش رسید که گفت : آهای ! چی کار داری میکنی ؟ نکنه با حرفات بچه ی مردم رو از زندگی سیر کنی ؟
romangram.com | @romangram_com