#با_بهار_پارت_70
جمله ی اخیرش را ناشنیده گرفتم و گفتم : من که از خدامه تو بیای پیشم حداقل یکی هست که باهاش حرف بزنم !
با اینکه نگاه های مریم پر معنی و پر از حرف بود من به روی خودم نیاوردم . از همان روز مریم دوباره در خانه ی ما بود و من هر بار که از پشت پرده به اتاق محمود نگاه می کردم چیزی نمی دیدم سه روز بعد بیرون آمدن من و مریم از خانه مقارن شد با از در خارج شدن او . هر دو همزمان با او سلام کردیم . او در حالی که در خانه را می بست پرسید : من دیر دارم میرم بیرون یا شماها زود اومدین ؟!
مریم گفت : ما که سر وقت داریم میریم . حتما تو دیر کردی ؟
همراه ما راه افتاد و پرسید : بهار خانم مادربزرگ حالش خوبه ؟
گفتم : بله خوبه مشکل خاصی نداره .
گفت : شنیدم عموت داره میره فرانسه پیش علی .
گفتم : قرار بره ولی تاریخش هنوز مشخص نیست .
romangram.com | @romangram_com