#با_بهار_پارت_71

گفت : یه نامه دارم میخوام برسونه دست علی هر وقت رفتنش قطعی شد یه خبری به من میدی ؟

سرم را کج کردم و گفتم : باشه.

مریم پرسید : چیه ؟ حتمامیخوای برات از دانشگاه های اونجا بپرسه .

محمود جواب داد : به نظر تو اشکالی داره ؟ اگه یه تحقیقی بکنم ببینم کجا مناسب تره . عیبی داره ؟

انگار سیم های مغزم اتصالی کرده بود درست نمی فهمیدم چه می گویند . مریم دوباره گفت : آقا جون که می گفت تو میری انگلیس چون بورسیه ت مال اونجاست . دیگه این کارها برای چیه ؟

محمود همچنان که با ما قدم بر میداشت گفت : اولا که هنوز هیچی قطعی نیست تا اون موقع هم هنوز یه سال دیگه مونده دوم اینکه اگرم قطعی بشه چه اشکالی داره اطلاعاتی هم از دانشگاه های فرانسه داشته باشم . شاید اصلا بورسیه شامل من نشد و خواستم با خرج خودم برم فرانسه اگه زیاد بدونم و برم بهتره یا هیچی ندونم و برم ؟

بی آنکه بخواهم سرم را بالا کردم و نگاهی به او انداختم . او هم همین کار را کرد و برای لحظه ای کوتاه نگاهمان درهم گره خورد . انگار دیگر مغزم کار نمی کرد و قدرت گیرایی اش را از دست داده بود حتی دیگر فرمان هم نمی داد و من بی آنکه متوجه باشم همچنان خیره به چشمان او بودم . حس میکردم قلبم می سود . غوغایی در درونم برپا شده بود و می رفت ! اول علی و بعد هم او ! همه ی تصوراتم اشتباه بود همه خیالات خوشی بود که برای خودم می ساختم و به آن دل خوش می کردم . من در فکر او و او در فکر رفتن بود . به کجا ؟ چه فرقی میکرد ؟ فرانسه ،انگلیس یا هر کجای دیگر حس میکردم نه تنها راه رفتن برایم دشوار شده بلکه راه نفس کشیدنم هم مسدود شده است بی اختیار دهانم را باز کردم و نفس عمیقی کشیدم دستم را برای گرفتن بازوی مریم دراز کردم مریم گرم گفتگو با محمود بود احساس می کردم پاهایم روی زمین کشیده میشوند و ضربان قلبم به گوش هر دوی آن ها می رسد . مریم ضمن گفتن جملاتی که من دیگر نمی شنیدم و برایم نامفهموم بود . بازویش را از دستم بیرون کشید و با پایان یافتن جمله اش به طرف من چرخید متعجبانه مرا نگاه کرد و گفت : چی کار داری میکنی بهاره ؟ بازویم را سیاه کردی !

صدایی از گلویم خارج شد حتی به گوش خودم هم ناآشنا و غریب بود پس جمله ام را شروع نکرده تمام کردم و گفتم : ببخشید مرا چه می شد ؟ ما که حرفی با هم نزده بودیم قراری نداشتیم . او که بدهکار من نبود او که دینی به من نداشت هر آنچه در قلبم داشتم همه ساخته و پرداخته ی ذهن خیالبافم بود . پی انتظار بیهوده ای بود که از او داشتم اما وقتی دل گرفتار است هیچ منطقی را قبول نمی کند من هم بی آنکه بخواهم کینه اش را به دل گرفتم به سر کوچه رسیده بودیم . اما من حواسم به هیچ کجا نبود . مریم بازویم را کشید و گفت : چته ؟ چرا گیج گیجی می خوری ؟ کجا داری میری ؟

romangram.com | @romangram_com