#با_بهار_پارت_69

گفت : محمود می گفت دیشب تا صبح چراغ اتاقت روشن بوده میگفت شاید مادربزرگت حالش خوب نباشه !

با اینکه میدانستم او متوجه روشن و خاموش شدن لامپ اتاقم شده گمان نمیکردم تا این حد توجه داشته باشد که بفهمد چراغ اتاقم تا صبح روشن بوده است . پرسیدم : محمود ؟! اون از کجا می دونه ؟

لبخندی زد و با لحنی مخصوص گفت ک من چه میدونم از خودش بپرس اصلا چه معنی داره او متجوه این موضوع شده باشه !

اخم هایم را درهم کشدیم و گفتم : منظورت چیه ؟

به صورتش حالت مرموزی داد و با لحنی پر از شیطنت گفت : منظوری نداشتم ولی بهتره از محمود بپرسم واسه چی زاغ سیاه خونه ی مردم رو چوب میزنه ؟

قیافه ی حق به جانبی به خودم گرفتم و گفتم : یعنی من مردمم دیگه ... نه ؟!

با گیجی نگاهم کرد و من ادامه دادم ..خب چراغ خونه ی ما روشن بوده اونم بی موقع توجهش جلب شده . ما هم که کس و کاری نداریم . اگه اتفاقی برامون بیفته اولین جایی که زنگش رو می زنیم خونه ی شماست . لابد محمود داشته درس میخونده چشمش می افته به خونه ی ما نگران میشه و خیال می کنه چه اتفاقی افتاده ولی من دیشب بی خواب شده بودم نشستم به بافتن ژاکت علی که خوابم برد و لامپ اتاقم روشن موند صبح هم حتما مامان عفتم اومده دیده من در چه حالتی خوابم برده دلش نیومده بیدارم کنه . فقط لامپ اتاقم رو خاموش کرده و رفته .

مریم کتابش را روی میز گذاشت و گفت : محمود به من سفارش کرده از امشب بیام خونه ی شما پیش تو باشم که تنها نباشی ! در حالی که درستش را برای جلوگیری از خنده روی لب هایش فشار می داد آهسته گفت که نمیدانم چرا اینقدر دلش شور تو رو می زنه !

romangram.com | @romangram_com