#با_بهار_پارت_68


مدتي در رختخواب غلت زدم ولي بي فايده بود. ناچار بلند شدم ، در اتاقم را بستم ، دوباره لامپ را روشن كردم و به بافتن ژاكت علي نشستم كه تازه آن را سرگرفته بودم ، و در افكار خودم غوطه ور شدم.

نمي دانم تا چه ساعتي همچنان بيدار بودم ، ولي در حالي كه بافتني در دستم بود ، خوابم برد.

صبح هم خواب ماندم و مادر بزرگ برای نماز صبح بیدارم نکرد . وقتی چشم باز کردم از وقت رفتنم گذشته بود . تعجب میکردم که چرا مریم زنگ ما رانزده است . با عجله لباس پوشیدم و از در خارج شدم . توی کلاس مریم با دیدنم آهسته پرسید بهار حالت خوبه ؟!

با سر جواب مثبت دادم و دوباره پرسید : مادربزرگت چی ؟ اون چطوره ؟

حیرت زده پرسیدم : میخواستی چطور باشه ؟ البته که خوبه راستی چرا صبح نیومدی دنبالم ؟ خواب موندم . نمی دونم چرا مادر بزرگ بیدارم نکرد !

گفت : آخه تو که دیشب تا صبح نخوابیدی دلم نیومد صبح بیدارت کنم فکر کردم شاید اصلا امروز نیای مدرسه !

حیرت زده به او نگاه کردم و گفتم : نکنه خواب نما شدی از کجا میدونی نخوابیدم ؟


romangram.com | @romangram_com