#با_بهار_پارت_214


مثل همیشه گفتم : چشم و ژاکت بلند خودم را که تا بالای زانوهایم را می پوشاند همراه شلوار پوشیدم و روسری ام را نیز سرکردم سفره ی افطار را انداخته و همه چیز را آماده کرده بودم . اذان را میگفتند که آقای جواهری و پسرها رسیدند از دیدن کارهایشان تعجب میکردم هر سه قبل از اینکه افطار کنند ایستادند به نماز و بعد از آن سر سفره نشستند عمه کنار سماور نشسته بود و چای میریخت و دستورهای متفرقه را من انجام میدادم به هر حال اولین روز ورودم به خانه ی عمه صدیق در کمال آرامش وسکوت سپری شد . بر خلاف انتظارم هیچ تنش و جنجالی پیش نیامد و چهره ی وحشتناک عمه صدیق هم آن قدر ها غیر قابل تحمل نبود . شب بعد عمو جلیل ساعتی به خانه ی عمه صدیق آمد . من بعد از اینکه برایش چای و میوه آوردم به قفس کوچک خودم در گوشه ی سالن پناه بردم و از علت آمدن او بی خبر ماندم . روز بعد عمه باز هم در مورد آقای یداللهی و محاسنش که در نظر آن ها کم نبود داد سخن داد . سپس برای شرکت در جلسه ی دعا و قرآن از خانه بیرون رفت . قصد داشتم به مریم زنگ زنم و اوضاع و احوال باخبر شوم ولی هنوز ساعت تعطیلی مدارس نرسیده بود وبرای زنگ زدن زود بود اما میتوانستم با زهرا خانم حرف بزنم و به قولی مزه ی دهانش را بفهمم .ساعت از دوازده گذشته بود که شماره ی خانه ی مریم را گرفته .چند لحظه طول کشید تا ارتباط برقرار شد ولی بر خلاف انتظارم کسی که گوشی را برداشت احمد بود گفتم : سلام . تو چطور این وقت روز خونه ای ؟

گفت : داشتم می رفتم . ساعت یک کلاس دارم . ناهارم رو خوردم داشتم لباس می پوشیدم .

گفتم : ای تنبل چرا روزه نمی گیری ؟

گفت : آخ آخ دیدی خودم رو لو دادم هیچ یادم نبود ماه رمضونه باور کن می خوام روزه بگیرم ولی ...

گفتم : ولی گشنه ت می شه هان ؟

گفت :تو چطوری طاقت میاری چشمت به غذا بیفته ولی نخوری ؟ خیلی سخته .

گفتم : مامان نیستن ؟


romangram.com | @romangram_com