#با_بهار_پارت_215

گفت : رفته مسجد چه خبر بهاره ؟ کجایی ؟ مدرسه چه خبره؟

گفتم : هیچ خبری نیست توقع داری معجزه بشه ؟ وضع من همون طوریه شایدم بدتر چون از خونه عمو جلیل به خونه ی عمه صدیق تبعید شدم نمی دونی چه وضع اسفباری دارم بارو بندیلم رو جمع کردم همه رو ریختم تو یه چمدون و اومدم اینجا .

پرسید : چرا ؟ مگه اونجا چی بود که اومدی اینجا؟

گفتم : همچین حرف می زنی انگار من خودم خواستم بیام اینجا نخیر بنده هیچ دخالتی در این تصمیم گیری و جابجایی نداشتم .

پرسید پس علتش چیه ؟ نکنه زن عموت ...

گفتم : نمی دونم ولی یه علتش اینکه حاضر نشدم به خواستگاری که برام پیدا شده جواب مثبت بدم . همین موضوع عمو رو عصبانی کرد . حالا به حساب منو فرستادن اینجا که عمه صدیق روی مخم کار کنه شاید بتونه منو راضی به این وصلت فرخنده کنه .

لحظاتی سکوت برقرار شد و بعد احمد گفت : بهاره مقاومت کن . این دیگه خیلی پستی می خواد که بخوان تو رو به زور شوهر بدن .

گفتم : در حال حاضر که دارم همین کارو میکنم ولی من یه نفرم و اونا یه گله .

romangram.com | @romangram_com