#با_بهار_پارت_213

بشقاب ها را روی سفره چیدم و قابلمه ی غذا را در کنار سماور روی زمین گذاشتم . مجتبی و مرتضی خواب آلود از اتاق بیرون آمدند . از دیدن من هیچ تعجبی نکردند . تنهاسلام مرا جواب دادند. روی زمین کنار سفره نشستم . عمه غذا را در بشقاب هامی کشید و روی سفره می گذاشت . هر کس بشقابی را جلو می کشید و مشغول می شد صدای رادیو از آشپزخانه به گوش می رسید . همه در سکوت غذایشان را میخوردند . من عادت به خوردن سحری نداشتم و به بشقابم دست نزدم آقای جواهری با نگاهی که به من کرد گفت : چرا مشغول نمیشی ؟ الان اذان رو میگن وقت تموم میشه بخور . دختر جون غریبی نکن . بعد از چند لحظه ادامه داد : از حالا به بعد خونه ت اینجاست . باید عادت کنی .

با شنیدن صدای اذان همه از سر سفره برخاستند . من سفره راتمیز کردم و در آشپزخانه ظرف ها را شستم . نمازم را روز سجاده ی خودم خواندم و خوابیدم . صبح که بیدار شدم کسی در خانه نبود . تنها عمه در اتاقش نشسته بود قرآن می خواند .من هم رختخوابم را جمع کردم آن را به انباری بردم و در گوشه ی سالن نشیمن نشستم تا تمرین های زبان انگلیسی را حل کنم . عمه صدیق وسط سالن ملافه ای پهن کرد و پتویی روی آن انداخت تا دورش را بدوزد سوزن را از او گرفتم و مشغول دوختن شدم . او هم روی صندلی نشست و شروع به صحبت کرد پرسید : تو اون پسره اونی رو که اومده خواستگاریت دیدی؟

گفتم : نه درست ندیدم . یعنی متوجه نشدم .

پرسید : متوجه چی نشدی ؟ مگه براشون چایی نبردی ؟

گفتم : چرا بردم ولی من به کسی نگاه نکردم .

گفت : چطوری نگاه نکردی ؟ پس مراسم خواستگاری برای چیه ؟ برای اینکه دو طرف همدیگه رو ببینن و بفهمن از هم خوششون میاد یانه . جوابی ندادم ادامه داد : قراره ایشالا بعد از ماه رمضان بیان . میگه یه دو سه ماهی باید عقد کرده بمونی . بعد می برتت . پدرش داره چند دستگاه آپارتمان می سازه قراره یکیش رو بده به شما . شانست گفته . عموت که میگه جوون بدی نیست . خونواده اش هم خوبن . از همه بالاتر خیلی تو رو خواستن کارمند دولته .خوبه .

ما خیالمون راحت می شه تو هم سرانجام می گیری و تکلیفت معلوم میشه به سلامتی علی هم که برگرده می بینه خواهرش صاحب خونه و زندگی شده .اون پدر مادر بیچاره ات هم هر دم تنشون توی قبر نمی لرزه اونام راضی ان ماشاءالله بختت بلنده از قدیم گفتن بخت بخت اول .

در سکوت به کارم ادامه دادم . تا آخر ماه رمضان به طور حتم زهرا خانم اقدامی میکرد . من همه را برای مریم گفته بودم و او به خوبی می دانست که این کار تا چه برایم حیاتی است . بعداظهر با راهنمایی عمه صدیق دست به کار تهیه و پخت وپز غذا شدم . وسایل افطار راهم آماده کردم . نزدیک غروب و آمدن پسرها عمه در حالی که سماور را روشن می کرد گفت : یادت باشه وقتی بچه ها هستن . روسری سرت باشه . اگه داری یه لباس گشاد تنت کن اگرم نداری من یکی از لباس هام رو بهت میدم بپوش . نمی خوام اتفاقی که تو خونه ی عموت افتاد اینجام تکرار بشه . شایدم نصف بیشتر این اتفاق تقصیر اکرم بود . خودش قید وبند درست و حسابی نداره باید حواسش رو جمع می کرد و بیشتر مواظب می شد .

romangram.com | @romangram_com