#با_بهار_پارت_212


ساکت بغضم را فرو دادم و فکر کردم اگر محمود زودتر اقدام کند اگر زهرا خانم زنگ بزند اگر ...

سودابه پرسید : شایدم چی ؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم : شایدم مثل موش دمم رو گرفتن و انداختنم توی کوچه . آخه شما که میدونین من یه ویروسم که هر جا پا بذارم همه رو آلوده می کنم . عمه صدیق دوتا پسر جوون توی خونه داره پس اونجام نمی تونه برای من جای مناسبی باشه . شوهر عمه سرور تاحدودی جوونه ممکنه به دامش بکشم . پس اونجا هم هیچ . خونه ی عمو جلیل که اصلاحرفش رو نباید بزنیم چون مجید پسر جوونیه که ممکنه تو دام من بیافته وآقای رخشان هم هنوز خیلی جوونه ولی چون الان اینجا نیست می تونم در غیبتش چند روزی انجا باشم .ولی بعد از اینجا نمی دونم چی پیش میاد . سودابه خنده ای کرد دستش را به پشتم زد و گفت : این حرفا چیه که می زنی ؟

گفتم : حقیقت مگه غیر از اینه ؟

بعد از افطار ساعتی با بچه ها بازی کردیم و عمه سودابه هم مشغول خیاطی بود . شب را دراتاق بچه ها خوابیدم اما آرزو کنارم بود . از روز بعد ماموریت عمه سودابه شروع شد و زمزمه هایش را در مورد آقای یداللهی آغاز کرد هر چه می گفت ساکت و خاموش گوش می کردم پس از آن داستنم را برایش گفتم : قصه ی قولی را که به مامان داده بودم و عشقی که به درس خواندن داشتم . خیالش را راحت کردم که نه تنها با یداللهی بلکه با هیچ شخص دیگری ازدواج نخواهم کرد . آرزو روی پایم نشسته بود و حرف هایم را می شنید صورتش را بوسیدم و گفت : من اندازه ی تو بودم که اون بلا سر مامانم اومد و علی هم همسن امید بود حالا علی اون سر دنیاست و من اینجا اسیر سرنوشتمم .

هشت روز در خانه ی عمه سودابه ماندم . او در هر فرصتی برای متقاعد کردنم در مورد ازدواج با یداللهی کوشش می کرد ولی پاسخ من همان بود صبح روز نهم آقای رخشان را در هال دیدم . هول شدم و سلام کردم و بلافاصله به اتاق برگشتم تا روسری سرم کنم . این را مامان عفت به من یاد داده بود شب دیر وقت بود که عمه صدیق و آقای جواهری آمدند از دیدن عمه صدیق وحشت زده شدم ولی ساعتی بعد همراهشان می رفتم . در خانه ی آن ها کسی در آن وقت شب بیدار نبود . خانه ای کهنه و قدیمی داشتند که تنها دو اتاق رو به حیاط و یک هال و آشپزخانه داشت . سالن پذیرایی اش بایک در بزرگ از سایر قسمت ها جدا می شد و قسمت چپ ساختمان را در بر می گرفت . بخاری سالن خاموش و هوا هم سرد بود . به دستور عمه از انباری داخل ساختمان رختخوابم را آوردم و در گوشه ی سالن پهن کردم . ساک و وسایلم بالای سرم بود . سجاده ام را جلوی دستم گذاشتم و خوابیدم . فصل جدید از زندگی ام آغاز شده بود نمی دانم چرا بی اختیار اشک هایم می ریخت و تا عمیق ترین زوایای قلبم می سوخت . گرچه در تظاهر وضعیتم با خانه ی عمو جلیل تفاوت چندانی نداشت ولی هر چه بود به آنجا عادت کرده بودم . با وجود سردی هوا عمه صدیق بخاری را روشن نکرد و فقط هنگام رفتن در سالن را باز گذاشت تا جریان هوا گرمای هال را به آنجا منتقل کند . نمیدانم چند ساعت بیدار بودم و آهسته اشک می ریختم . درباره ی همه چیز فکر میکردم اگر نامه به موقع به دست محمود می رسید اقدام میکرد و همه کارها درست میشد حتی وضع درس خواندنم با حسابی که کرده بودم بی شک تا بحال محمود نامه را دریافت کرده بود نمی دانستم چرا خبری از زهرا خانم نبود . باید هر چه زودتر با مریم تماس میگرفتم .

آن شب خواب محمود را دیدم . خیلی واضح نبود اما سراسر خوابم را پر میکرد . برخلاف خانه ی عمو جلیل اهالی منزل عمه صدیق همه روزه می گرفتند حتی آقای جواهری که سن و سالی داشت . با صدای عمه صدیق از خواب پریدم . باید سحری می خوردیم سفره وسط هال پهن بود و سماور در کنارش قل قل می کرد غیر از آقای جواهری کس دیگری بر سر سفره نبود سلام کردم وبرای کمک به آشپزخانه رفتم و پرسیدم که کاری هست تا کمک کنم ؟ عمه ظرف ها رو به دستم داد و گفت : اینارو ببر بعد هم بیا قابلمه را ببر تا من برم پسرها رو صدا کنم .


romangram.com | @romangram_com