#با_بهار_پارت_211

گفت : از دیشب که اومدی چیزی نخوردی برای افطار یه کم سوپ گذاشتم . سرم را تکان دادم . تسبیح در دستم بود و بی آنکه بخواهم آن را در دستم می چرخاندم . پرسید : همه ی روزه هات رو گرفتی ؟

گفتم : بیشترش رو .

گفت : تو که خواب بودی داداش زنگ زد و حالت رو پرسید نگاهم روی تسبیح در دستم میچرخید . چون مرا ساکت دید ادامه داد : دوست نداری برام تعریف کنی چی شده ؟ خودت سبک تر می شی .

تسبیح را روی جای نماز گذاشتم و گفتم : دنیا هم از آدمهای ضعیف خوشش نمیاد . من ضعیف نیستم ولی هیچ پشت و پناهی ندارم . برای همینه که همیشه مجبورم حرف های زور دیگران رو تحمل کنم .

دستم را در دست فشرد و آهسته گفت : بهاره ...

لحظه ای به او نگاه کردم و پرسیدم : قراره من چند روز اینجا بمونم ؟ منظورم اینه که آقای رخشان کی بر میگردن ؟

گفت : تو رو نمی دونم چند روز اینجا میمونی ولی رخشان آخر هفته میاد خونه .

گفتم : پس من تا آخر هفته اینجا مزاحم شمام ولی بعدش نمی دونم کجا باید برم شایدم تا اون روز منو برای یداللهی عقد کردن و از شرم خلاص شدن یاشایدم ...

romangram.com | @romangram_com