#با_بهار_پارت_210


از اتاق که بیرون رفت . چراغ را هم خاموش کرد . چشم هایم را روی هم گذاشتم و فکر کردم اگر بخوابم اگر بخوابم حالم خوب می شود و فردا همه چیز را برای سودابه تعریف می کنم . مامان سرم را بوسید و نوازشم کرد . سرم روی سینه اش بود و گریه می کردم محمود روی انگشت بخیه خورده ام دست کشید و گفت : مثل اینکه جای این بخیه ها خیال نداره از بین بره . من با مشت به سینه ی مجید کوبیدم و گفتم : تو یه حیوون کثیفی . مجید لبانش را روی گردنم سایید و گفت : م میرم واسه ی این بدخلقیات . مامان دستم را می کشید و علی گیره ای را که برای بستن موهایم خریده بود مقابلم گرفت . محمود حلقه را در انگشتم فرو کرد و قایق کاغذی ام را توی کیفش گذاشت پدرم سیگارش را میان دو انگشت سیاه و کثیفش له کرد و از در اتاق بیرون رفت .احمد کتاب را به دست داد و گفت : هر اشکالی داشتی به من بگو کمکت میکنم . عمو جلیل فریاد کشید و گفت : دختره ی چشم سفید اگه پدر ومادرش رو نمی دید ادعای پادشاهی می کرد زن عمو ابروهایش رابالا داد و با فیس و افاده گفت : می خواستم مچش رو بگیرم . بچه های مدرسه دورم را گرفتند . صدای قیل و قال و هیاهوی آن ها در مغزم می پیچید و کلافه ام میکرد . مجید مرا به سمت خود میکشید محمود صدایم می زد می خواستم خودم را از دست مجید نجات بدهم مشتم را بلند کرم تا به صورت مجید بکوبم .چهره اش شبیه هیولا شده بود مشتم به چیزی خورد که صورت مجید نبود .آه ... او عمه سودابه بود .چند لحظه به او خیره ماندم . بعد همه چیز به یادم آمد و در ذهنم جان گرفت . در بستر نشستم صدای دعای سحر میآمد بی شک از رادیوی خانه بود چهره ی مهربان و گرم عمه سودابه .شکم خالی و گرسنه ی من نامردی های مجیدو عمو جلیل ذهن مشوش و افکار درهم و برهم من دروغ های شاخ دار زن عمو و قضاوت های نادرست عمه صدیق همه و همه باعث شد بی اختیار اشک روی صورت سرازیر شود . نمی دانم اگر عمه سودابه موافقت نمی کرد در خانه اش پناهم دهد از کجا سر در می آوردم به طرف غذا دست نزدم و باز روی بسترم دراز کشیدم . آه که اگر روزگار این بازی ها را بامن نمیکرد !

آن قدر اشک ریختم تا به خواب رفتم . با صدای پچ پچ بچه ها چشم باز کردم . آن قدر خوابیده بودم که در بدنم احساس کوفتگی می کردم ولی میلی برای برخاستن نداشتم یکی از بچه ها سرش را از در اتاق داخل کرد و چون مرا بیدار دید سلام کرد . از جا برخاستم . آرزو دختر بچه ای شش هفت ساله بود صورتش را بوسیدم و پرسیدم : من دیشب توی اتاق تو خوابیدم پس خودت کجا خوابیده بودی؟

گفت : من و امید پیش مامان خوابیدم .

گفتم : پس امید کجاست ؟

گفت : رفته مدرسه .

چیزی به دوازده ظهر نمانده بود به طور معمول زن عمو روزها در همین ساعت بیدار میشد و بی شک امروز باخیالی راحت تر تخت خواب را ترک می کرد . از یادآوری او و حرف ها و کارهایش بغض درگلویم جمع شد درآشپزخانه پشت پنجره ایستادم و به کوچه چشم دوختم . نمیدانم به سفارش سودابه بود یا این خلق و خوی بچه ها بود که بی صدا کارشان را میکردند . عمه هم کاری با من نداشت . بعد از نماز ظهر و عصرم سر سجاده نشسته بودم که عمه کنارم نشست و پرسید : حالت بهتره ؟

لبخندی زدم و گفتم : من خوبم .


romangram.com | @romangram_com