#با_بهار_پارت_209
پرسید یعنی افطار نکردی ؟
گفتم : نمیدونم شاید کرده باشم .
دریک سینی بشقابی غذا یک کاسه ماست و مقداری نان مقابلم روی زمین گذاشت و گفت : فکرش رو نکن درست می شه حالا پاشو یه چیزی بخور که گشنگی شوخی بردار نیست .
روی بستر نشستم و به غذا نگاه کردم . انگار حالت تهوع داشتم گفتم : باشه شاید بعد بخورم حالا دهنم باز نمیشه .
گفت : حوصله اش رو داری برایم تعریف کنی چی شده ؟ جوابی نداشتم که به او بدهم : این را از نگاهم خواند و پرسید : پس فقط بگو ببینم تورفته بودی تو اتاق مجید ؟
چند لحظه بعد به او خیره ماندم و بعد گفتم : یادم نمیاد شاید من رفته بودم .
حیرت زده به من خیره شد و بعد گفت : یعنی از دیشب تا حالا فراموش کردی . پس چطور سر و صورت مجید زخمی بود ؟
نگاهم را به زمین دوختم . و پرسیدم : زخمی بوده ؟ و باز به او چشم دوختم . دستم را در دست فشرد و گفت : به نظرم خیلی خسته ای بهتره بگیری بخوابی .فردا مفصل با هم حرف می زنیم .
romangram.com | @romangram_com