#با_بهار_پارت_208


عمو گفت : پس کار خودته آبجی .

آقای جواهری پرسید حالا به این یداللهی چی گفتین ؟

عمو جواب داد : گفتیم ایشالا بعد از ماه رمضون .

پس از آن صدای عمه صدیق را می شنیدم که تلفی با عمه سودابه حرف میزد . ساعتی بعد در حالی که چمدانی در دستم بود در عقب اتومبیل آقای جواهری نشستم تا تحویل عمه سودابه داده شوم . دیگر گریه نمیکردم . نگاهم در تاریکی به خیابان بود .

فصل سیزدهم

عمه سودابه در ظاهر قلبی مهربان داشت . جلوی در من را در آغوش کشید و بوسید . خانه اش آپارتمانی کوچک با دو اتاق خواب بود . چمدانم را کنار در ورودی در راهرو گذاشت و خودم را به اتاق بچه ها هدایت کرد . ذهنم خالی بود و چیزی به فکرم نمی رسید . حتی درآن لحظه به این موضوع توجه نکردم که بچه هایش کجا هستند روی بستری که وسط اتاق برایم گسترده بود دراز کشیدم و چشم به سقف دوختم . لحظاتی بعد عمه سودابه کنار در اتاق ایستاد و پرسید شام خوردی ؟

بی آنکه مفهموم حرفش را بفهمم به او خیره شدم وقتی برای بار دوم جمله اش را تکرار کرد تازه به یادم آمد که هنوز افطار نکرده ام . سرم را تکانی دادم و گفتم : من روزه ام .


romangram.com | @romangram_com