#با_بهار_پارت_207
دو روز بعدی در سکوت گذشت . هیچ نمی دانستم آیا جوابی به خانواده ی یداللهی داده اند یا نه ولی هر روزی که می گذشت برایم ارزش داشت . منتظر نظر محمود و تلفن زهرا خانم بودم و نگاه های هرزه ی مجید را تحمل میکردم . روزها با جدیت درسم را می خواندم و مطابق برنامه ی هفتگی قبلی مدرسه به تمام درس هایم می رسیدم و جلو می رفتم . ولی در درس های اصلی همیشه اشکال داشتم . یک هفته از ماجرای خواستگاری گذشته بود که شب باز هم مجید خودش را در اتاق من مخفی کرد به طوری که بعد از بستن در متوجه او شدم خواستم در را باز کنم ولی دیر شده بود.هم زمان دست و دهانم را گرفت خواستم دستش را گاز بگیرم ولی نشد در حین کشمکش بی اختیار جیغ کشیدم و فحش دادم . دوباره دستش را روی دهانم گذاشت . به سر و صورتش چنگ می انداختم واز خودم دورش می کردم با صدای جیغ دوم من عمو و زن عمو در آستانه ی در ایستاده بودند . دیگر پنهان کردن فایده ای نداشت . من گریه می کردم و مجید سر و رویش را مرتب میکرد از دو شیار جای ناخن هایم بر گونه هایش خون بیرون زده بود . آهسته از در بیرون رفت و ناپدید شد . زیر نگاه خشم آلود عمو و خانمش که درسکوتی پر معنا به من ومنظره ی به هم ریخته ی اتاق چشم دوخته بودند سر به زیر اشک می ریختم مقصر اصلی از صحنه گریخته بود و حالا تمام کاسه کوزه ها بر سر من می شکست . روز بعد از در اتاقم بیرون نیامدم و تاشب در اتاقم ماندم . هیچ نمی دانستم کسی در خانه هست یا نه . مستاصل و بی پناه بودم . گاه گریه می کردم و گاه از خشم دندان به هم می ساییدم . غروب با صدای عمو که با مجید حرف می زد دریافتم به خانه آمده اند . عجیب بود که رابطه اش با مجید هیچ تغییری نکرده بود و او را از بابت عملش تنبیه ونکوهش نمی کرد . قدر مسلم دیوار من کوتاه تر از همه بود و تقصیر ها گردن مرا میگرفت . ساعتی بعد صدای زنگ در برخاست و سپس عمه صدیق و شوهرش آقای جواهری وارد شدند به احتمال زیاد زن عمو هم با آن ها بود . زیرا هم زمان صدای اون را هم شنیدم جلسه ای چهارنفره بود . که محور صحبت شان من بودم . ابتدا به طور آهسته حرف می زدند درست نمی فهمیدم چه میگویند . ولی کم کم آهسته حرف زدن را فراموش کردند و صدایشان اوج گرفت . حالا به خوبی حرف هایشان برایم قابل شنیدن بود . زن عمو گفت : نه بابا این دفعه ی اول نبود من خیلی وقت بود که بو برده بودم ولی می خواستم مچش را بگیرم به روی خودم نمی آوردم.
عمه صدیق گفت : اگه این جوری باشه که منم دو تا پسر جوون تو خونه دارم اونجا هم همین دسته گل رو به آب میده بهتر نیست بفرستیمش خونه سوادبه ؟
زن عمو گفت : اونم شوهرش جوونه نمی شه به این ذلیل مرده اعتماد کرد .
سرم را به دیوار تکیه دادم و صدای هق هق گریه ام بلند شد . آقای جواهری سرفه ای کرد و گفت :آنقدر بی انصاف نباشین حالا اون یه کاری کرده بچه س .
عمه صدیق گفت : همچین میگه بچه س که هر کی ندونه خیال می کنه یه دختر شیش هفت ساله است من قد اون بودم دو تا بچه داشتم . آقای جواهری ادامه داد : بس کن خانم خدا رو خوش نمیاد اون بچه پدر و مادر نداره همه ی کس و کارش شماهایین روانیست باهاش این جوری برخورد کنین شماها خودتونم جوون بودین جوونی کردین نباید آنقدر موضوع رو بزرگ کنین تازه خودتون می گین از صدای جیغش رفتین و دیدین مجید توی اتاق اون بوده . این یعنی چی ؟ یعنی مجید رفته سراغش اونم از خودش دفاع کرده و چون حریف اون نبوده جیغ کشیده پس زیادم مقصر ندونیدش . زن عمو گفت : از بس که ناز و ادا داره از بس که چشم و ابرو میاد پسره رو از راه بدر کرد . دختره ی چشم سفید والا مجید من حوری و پری بیان جلوش نگاه نمی کنه . عمو گفت : بسه دیگه نمی خواد بیخودی اونقدر جانماز آب بکشی . اگه این طوره که تو میگی صورتش برای چی زخمیه ؟
زن عمو جواب داد : چه می دونم اونم از زرنگیشه . پسره رو میکشونه توی اتاقش شاید بتونه قاپش رو بدزده و مجبورش کنه بگیردش .
عمو گفت : در هر صورت دیگه نگه داشتن اون اینجا صلاح نیست روش تو روی من باز شده تازگی ها هم که تو روم وایمیسه و جوابم رو میده . همین چند روز پیش تو روی من وایساد و گفت هر کاری هم بکنیم اون شوهر نمیکنه . یکی نیست بهش بگه بچه جون تو اگه پدر و مادرت رو ندیده بودی که ادعادی پادشاهی میکردی . عمه صدیق گفت : مجبوریم بفرستیمش خونه ی سودی . بچه هاش کوچیکن رابطه ش هم با اون خوبه شاید بتونه راضیش کنه به این یارو یداللهی بعله رو بگه و بره سرزندگیش . زن عمو گفت : ولی اون بنده خداهم شوهر جوون داره .
عمه صدیق گفت : حالا که شوهرش رفته ماموریت خونه نیست شاید توی همین مدت کم بستیمش بیخ ریش یارو قایله رو ختمش کردیم .
romangram.com | @romangram_com