#با_بهار_پارت_206


لب هایم را روی هم فشردم و حرفی نزدم مجید نیشش را باز کرد و گفت : خدا به داد اون بدبختی برسی که بخواد این وحشی رو بگیره . عمو نگاهی به او انداخت ومن گفتم : مواظب حرف زندنت باش !

مجید خندید و گفت : هستم دکتر جون.

عمو از جایش بلند شد و در حالی که بیرون می ر فت گفت : بجنب منتظرم.

انگار حرف های دیشب زن عمو او را هوشیار کرده بود . مجید در حالی که از جا بلند می شد زیر لب گفت : اون از سرت هم زیاده وحشی .

گفتم : برای مقابله با حیوونی مثل تو که هر لحظه ممنه بهم حمله کنه اگه وحشی نباشم طعمه میشم.

دستش را به طرفم دراز کرد که خودم را کنار کشیدم .

نزدیک ظهر زن عمو بیدار شد باز هم مرا به اتاقش صدا کرد . آدمی دو رو به نظرم می رسید که به راحتی چهره عوض می کرد . برایم حرف زد . می خواست مرا به ازدواج با آقای یداللهی راضی کند . از هر راهی که می دانست وارد شد . گاهی با محبت و چرب زبانی و وعده و وعیدهایی که به نظرم پوچ و تو خالی بود . گاه با خشونت و پرخاش و تهدید ولی جواب من همان بود در یک جمله من ازدواج نمی کنم .


romangram.com | @romangram_com