#با_بهار_پارت_205

مجید با صدای بلند خندید و گفت : چیکار کنم ؟ خودش بهم چشمک می زنه .

عمو با صدای بلند فریاد کشید : خفه می شین یا نه ؟ چطوره اصلا پرتش کنم تو خیابون تا خیال هر دوتون راحت بشه ؟ یه بار دیگه بشنوم از این چرندیات از دهنتون بیرون بیاد اون وقت من میدونم وشما .

چند لحظه سکوت بود و بعد صدای عمو که زیر لب غر میزد : خجالت نمیکشن هر حرف مفتی دلشون می خواد می زنن بی شرمی هم حدی داره...

با پاهایی لرزان به اتاق برگشتم روی زمین نشستم و به چشمانم اجازه دادم تا هر چه می خواهند ببارند عمو راست میگفت : بی شرمی آن ها حدی نداشت نسبت های دروغی که به مادرم می دادند . آتشم می زد . آخر شب برای مسواک زدن به دستشویی رفتم . خانه غرق در سکوت بود . به نظر می رسید همه خوابیدند وقتی به اتاقم برگشتم مجید پشت در ایستاده بود در اتاق را بست و مرا درآغوش کشید . جنگی نابرابر بین ما آغاز شد در حالی که با تمام توان صورتش را از صورتم دور میکردم گفتم : اگه ولم نکنی جیغ می زنم عمو بیاد .

همچنان که تقلا میکرد مرا ببوسد گفت : بدجوری اسیرت شدم . تو اگه با من مهربون باشی ...

خواستم جیغ بزنم که دستش را روی دهانم گذاشت . دندان هایم راروی دستش فشردم . ناله ای کرد و به عقب پرید . در اتاق را باز کردم و گفتم دروغگوی کثیف گم شو بیرون!

در حالی که دستش را از درد توی هوا تکان می داد و از در خارج میشد گفت : بالاخره به چنگت میارم .وحشی .

صبح روز بعد عمو جلیل در حین خوردن صبحانه گفت: حواست هست ؟ از روزی که اومدی تو این خونه داری یه بامبول برامون در میاری .

romangram.com | @romangram_com