#با_بهار_پارت_203
گوشه ی دیوار ایستاده بودم و با خودکار در دستم بازی میکردم . در همان حال گفتم : اگر نظرم رو بگم می ترسم عصبانی بشین و بازم ...
گفت : چی میخوای بگی ؟ خانواده ی به این خوبی پسر به این آقایی توی خوابم همچین خواستگاری رو نمی دیدی چیه ؟ انگار خوشی زده زیر دلت یا می خوای ناز کنی . کاری نکن بهشون بربخوره .
اشک هایم راه افتاد و با گریه گفتم : چه نازی عمو جان شما که تا من میام حرف بزنم میگین می خواد ناز کنه . من به زن عمو هم گفتم که شوهر نمی کنم اگه موندن من اینجا براتون سخته از اینجا میرم ولی بهتون بگم من نه با این و نه با هیچ کس دیگه ازدواج نمی کنم.
عمو با خشم گفت : و حتی میخوای درس بخونی . نه ؟ بس کن دختر جون! این داها وقتی خریدار داره که آدم شیکمش سیر باشه و پدر ومادر داشته باشه . باید خدا روشکر کنی که با این شرایط باز تو رو خواستن.
سرم را تکان دادم و گفتم: من نمیخوام ... نمیخوام .
چند لحظه ایستاد و نگاهم کرد سپس از اتاق خارج شد .تا هنگام صرف شام از اتاق بیرون نرفتم . اما میز شام را چیدم و همه ی وسایل را آماده کردم ولی خودم برای خوردن غذا نماندم . برای وضو گرفتن به طرف دستشویی می رفتم که صحبت های زن عمو پایم را شل کرد .
میگفت : دیگه داره حوصله ام رو سر می بره . شده موی دماغ من . والا به خدا من حوصله ی خودمم را ندارم .
عمو گفت : حالا که صبر کردی این چندوقت هم صبرکن میدمش بره .
romangram.com | @romangram_com