#با_بهار_پارت_202


عمو گفت : حالا برو بگو حاضر باشه . بگو یه دست لباس آبرومند بپوشه . یارو آدم حسابیه باید هر طور شده نگهش داریم .

بیشر از چند دقیقه ای از ساعت شش نگذشته بود که زنگ در را زدند دست و پایم میلرزید . در اتاق زرین روز تخت نشسته و به گفتگوی آن ها گوش میکردم .دقایق به کندی می گذشت . شاید هم برای من این طور بود لحظاتی بعد زن عمو در اتاق بود . یکی از لباسهای زرین را روی تخت انداخت و گفت : تا من بر میگردم اینو بپوش .

وقتی در آیینه خود را دیدم لباس به تنم زار میزد ولی زن عمو ابراز رضایت کرد . از کشوی میز زرین مقداری لوازم آرایش بیرون ریخت . گوشه ای ایستادم و گفتم : من به اونا دست نمی زنم .

انگار از چهره ام فهمید که تا چه حد جدی هستم دوباره وسایل را در جای اولش ریخت و گفت : برو توی آشپزخونه هر وقت صدا کردم با سینی چایی بیا تو .

دستش را پشتم گذاشت و به طرف در هولم داد . مجید جلوی در اتاقش ایستاده بود و مرا می پایید . در آشپزخانه منتظر ایستادم . لحظاتی بعد با صدای زن عمو از جا پریدم . استکان ها آماده بود .همه را پر از چای کردم و در حالی که لرزش دست هایم آشکار بود . به طرف اتاق پذیرایی رفتم . خوشبختانه به واسطه ی بلندی قدم کفش هایم تخت و بی پاشنه بود و از این نظر مشکلی نداشتم وارد که شدم بی آنکه به کسی نگاه کنم سلام کردم و سینی را مقابل اولین نفری که به من نزدیک بود گرفتم او عمو جلیل بود که خودش مرا متوجه اشتباهم کرد و با راهنمایی زن عمو به بالای اتاق رفتم و سینی را مقابل اولین کسی که برایم غریبه بود گرفتم . ساعتی بعد زن عمو سرم فریاد می کشید و به نحوه ی پذیرایی ام ایراد می گرفت . میگفت رفتارم در مقابل آن ها شبیه رفتار گوسفند بوده و راه رفتنم شبیه شتر .

سر میز شام مجید پایش را از زیر میز به پایم می زد و یک بار هم دستش را روی پایم گذاشت . از شدت خشم داغ شده بودم . ناگهان از جایم برخاستم و از آشپزخانه بیرون رفتم . روز بعد خانم یداالهی یاهمان خواستگار شب قبل زنگ زد و نظر مثبتش را اعلام کرد ولی زن عمو جواب قطعی را موکول به نظر عمو جلیل کرد به قول خودش این فقط برای بازار گرمی بود زیرا عمو جلیل از قبل نظر مثبت خودش را اعلام کرده بود . حالا خطر را به طور جدی احساس می کردم باید به محمود خبر میدادم . باید دست به کار میشدم شب تا دیروقت نشستم و همه ی ماجرا را برایش نوشتم همه را مو به مو شرح دادم و از او خواستم از مادرش بخواهد که کاری کند . منظورم این بود که زودتر برای خواستگاری اقدام کند . روز بعد با اجازه ی زن عمو به مریم زنگ زدم و از او خواستم به خانه ی عمو جلیل بیاید . عصر بود که آمد . او را به اتاقم بردم و همه ی موضوع را برایش تعریف کردم و نامه را به او دادم تا بخواند در تمام مدت زیر چشمی او را می پاییدم . به نظر می رسید با اینکه مرا در مخمصه گرفتار می دید . نظرش با من یکی نیست . با این حال نامه ام را لای دفترش پنهان کرد و قول داد همان روز یا حداکثر روز بعد پستش کند هدف من از اینکه نامه ام را به او دادم تا بخواند چیز دیگری بود که درکمال تعجب نظرم تامین نشد . میخواستم حرف هایی را که رو دررو نمی توانم به مریم بگویم یا به عبارتی از اینکه از او بخواهم مادرش را برای خواستگاری از من ترغیب کند شرم داشتم . با خواندن نامه خودش این پیشنهاد را به من بدهد . ولی او اشاره ای به این موضوع نکرد . مریم دختر تیزهوشی نبود ولی آنقدر هم کند ذهن نبود که متوجه موضوعی به این سادگی نشود . به هر حال اگر نامه به موقع به دست محمود می رسید تلفنی هم می توانست موضوع را به مادرش بگوید و این مورد بیشتر از پانزده یا حداکثر بیست روز طول نمی کشید .

یا اینکه ماه رمضان بود غیر از من کسی در آن خانه روزه نمی گرفت . غروب روز بعد عمو به اتاقم آمد و گفت : لابد فهمیدی که خانم یداللهی زنگ زده و تو رو خواستن میخوایم امشب نظرخودمون رو بگیم . تو که حرفی نداری ؟


romangram.com | @romangram_com