#با_بهار_پارت_201
اشک به چشم هایم نیش زد و گفتم : ولی من دوست ندارم شوهر کنم من فقط می خوام درس بخونم .
گفت : حالا نمی خواد ناز کنی . همین فردا که نمی برنت باید مقدمات کار فراهم بشه که اونم خیلی کار داره عموت که خیلی از پسره تعریف میکنه . البته مادرش هم تو رو دیده فقط خدا کنه از وضعیتت ایراد نگیره.
گفتم : می دونم توی این خونه خیلی به شما زحمت میدم ولی وقتی علی برگرده منم درسم تموم می شه ودیگه مزاحم شما نمیشم .
گفت : حالا گیریم که علی هم برگشت و تو هم دیپلمت رو گرفتی آخرش چی ؟ یعنی نباید یه روزی شوهر کنی و بری سر زندگی خودت ؟ خوب چه بهتر که حالا بری حالا که یه آدمی پیدا شده که سرش به تنش میارزه مگه مخمون عیب و ایراد پیدا کرده که ردش کنیم ؟ تازه به چه بهانه ای ؟ بگیم خانم میخواد درس بخونه ؟ شاید هم توی خونه شوهر تونستی درس بخونی اشک هایم روی صورتم ریخت چهره ی محمود روبه رویم بود که از من میخواست منتظرش بمانم صدای گریه ام بلند شد و گفتم : ولی من نمی خوام من قبول نمی کنم شوهر کنم هیچ وقت هیچ وقت.
از اتاق خارج شدم و گوشه ی اتاق زرین در همان قسمتی که سهم من از اتاق بود روی زمین نشستم و اشک ریختم . تمام آزادی هایم را ذره ذره از من می گرفتند . کسی به نظر و خواسته من اهمیتی نمی داد . آن قدر همان جا ماندم تا زن عمو وارد اتاق شد و گفت : هنوز که اینجا نشستی مگه نگفتم باید آماده بشی پاشو برو حموم . ساعت شیش میان اگه عموت بیاد ببینه هیچ کاری نکردی باز عصبانی می شه . اون وقت دیگه ## و بیار باقالی بار کن.
این را گفت و از اتاق بیرون رفت . خیلی زودتر از روزهای دیگر سر و کله ی عمو و مجید پیدا شد . چشم هایم از شدت گریه ورم کرده بود . صدای صحبت هایشان را می شنیدم . زن عمو گفت : از صبح که بهش گفتم : داره گریه میکنه میگه نمیخواد شوهر کنه .
عمو گفت : بیخود کرده مگه به دل اونه ؟ باید اینو بفهمه ما هم یه مسوولیتی داریم . باید زودتر سروسامونش بدیم بره دنبال زندگیش . حالا خدا باهاش یار بوده یه همچین جوونی خواهونش شده . ما که نباید نگاه به دهن اون بکنیم ببینیم چی میگه .
زن عمو گفت : خودش راضی می شه فعلا داره در باغ ### نشون میده می خواد ناز کنه .
romangram.com | @romangram_com