#با_بهار_پارت_200
کمی عقب رفتم و نگاه پر از نفرتم را نثارش کردم در حالی که با دست هایش برایم بوسه ای می فرستاداضافه کرد : می میرم برای این اخمات و از آشپزخانه بیرون رفت . یک هفته ای که بعد از آن طی شد از شلوغ ترین و پرکارترین روزهایی بود که در آن خانه گذراندم . روز عروسی یکی از لباس های زرین را به تنم اندازه کردم از نظر قد فرقی باهم نداشتم ولی او چاق تر از من بود . خودم کمی روی لباس کار کردم و از بغل آن را درز گرفتم و پوشیدم . موهایم را از پشت با گیره ای که علی برایم فرستاده بود بستم کنار عمه سودابه که کوچک ترین عمه ام بود نشستم عمه صدیق و عمه سرور هم هر یک احوال مرا پرسیدند . با دیدن زرین که رنگ و رخش تغییر کرده و زیبا به نظر می رسید فریادی از خوشحالی کشیدم . ولی آنچه بیشتر باعث خوشحالی و تعجبم شد حضور خانواده ی تشکری بود که من از دعوت شدن آن ها بی خبر بودم . زهرا خانم مرا در آغوش فشرد و مریم از لباسم تعریف کرد . احمد و آقای تشکری هم بودند از دیدنشان انگار پر وبال باز کردم . خنده از لب هایم دور نمی شد با آمدن آن ها از عمه سودابه عذرخواستم و در کنار مریم سر میزشان نشستم وماجرای خشم عمو جلیل را برایش تعریف کردم با لحنی تاسف بار گفت : خوب حالا تو هم زیادی پیله نکن . چاره ای نداری باید قبول کنی . شاید چند وقت که بگذره . خودش برات یه کاری بکنه . زهرا خانم هم دلداری داده گفت : بالاخره الان اختیارت دست اونه . از این نظر هم که راه خیلی دوره و عاقلانه نیست که هر روز بخوای این راه رو بری و بیای درست میگه . شایدم یه فکرهایی داشته باشه . شاید بعد از رفتن زرین وقتی سرش خلوت شد متوجه بشه محروم کردن تو از مدرسه کار درستی نیست . به هر حال باید صبور باشی .
احمد هم حرف های دیگری زد گفت : بهتره حالا که مجبوری توی خونه بشینی خودت درسات رو بخونی و متفرقه امتحان بدی . تو دختر درسخونی هستی . مشکلی هم داشته باشی بیا خونه ی ما خودم کمکت می کنم . مشکلت تا گرفتن دیپلمه بعد از اون دیگه نمی تونن زیاد مانعت بشن.
درفرصتی کوتاه مریم یک نامه لوله شده ی محمود را توی کیفم گذاشت از روز بعد دیگر در خانه تنها بودم و خودم خود به خود متعلقات زرین از جمله اتاق و تختش در اختیار من قرار گرفت . شب نامه ی محمود را ده ها بار خواندم و آن را بوسیدم و به سینه فشردم . نامه اش سراسر عشق و امیدواری بود روا ندیدم با حرف ها و تعریف های مایوس کننده ام خاطرش را مکدر کنم . جواب نامه را نوشتم و منتظر شدم تا در فرصتی مناسب به دست مریم برسانمش یک هفته بعد از عروسی زرین همراه شوهرش ایران را به قصد آمریکا ترک کرد و رفت . روزگارم بهتر می شد اگر مجید میگذاشت . هنوز هم روابطم با عمو جلیل سرد و سنگین بود . دو روز بعد از رفتن زرین زن عمو صدایم کرد تابرایش چای ببرم .از حمام آمده بود و مشغول پیچیدن موهایش بود . سینی چای را روی تخت گذاشتم و خواستم بروم که گفت : صبر کن میخوام یه خبر خوش بهت بدم . خیال کردم شاید عمو برای رفتنم به مدرسه حرفی به او زده است ایستادم و منتظر شدم . ادامه داد : می خوام امروز یه کم به خودت برسی امروز عصر مهمون داریم
چند لحظه بدون اینکه منظورش را بفهمم به او چشم دوختم . متوجه گیجی ام شد و گفت : این طور مثل آدم های هالو به من نگاه نکن . می خوای بگی نفهمیدی چی میگم ؟
سرم را به نشانه ی نفی تکان دادم . پوزخندی زد و گفت : تو که دختر خیلی باهوشی هستی . پس چطور موضوع به این سادگی رو متوجه نمیشی ؟ یکی از اقوام سعید تو روتو عروسی دیده و خوشش اومده امروز میان اینجا که از تو خواستگاری کنن حالا فهمیدی ؟
آنچه می شنیدم موضوعی عادی و پیش پا افتاده بود که برای هر دختری به سن وسال من پیش می آمد ولی وضعیت من فر ق می کرد . لب هایم را روی هم فشردم و گفتم : یعنی ... یعنی شما قبول کردین که بیان ؟
گفت : معلومه که قبول کردم چی بهتر از این ؟ اگه پسر خوبی باشه شوهر میکنی و میری . هم تو خلاص میشی هم ما خیالمون راحت میشه .
romangram.com | @romangram_com