#با_بهار_پارت_199
با خشیم فریاد کشید : برو توی اتاق نمیخوام صدات رو بشنوم برو تا بعدا تکلیفت رو روشن کنم
گوشه ی اتاق زرین نشستم و گریه کردم . کار مجید بود شک نداشتم احساس تنفر از او تمام وجودم را پر کرده بود . توی هال فقط صدای عمو بود که آن ها را تهدید می کرد و برای من خطر ونشان می کشید اما زرین و مادرش ساکت بودند . ساعتی بعد دیگر صدایی نبود زرین به اتاق آمد لبه ی تخت نشست و گفت : ما حرفی بهش نزدیم نمی دونم از کجا فهمیده با مامانم خیلی دعوا کرد ولی خوب تقصر همه مون بود نباید ازش پنهان میکردیم . بالاخره می فهمید . می دونستم روزی که بفهمه توفان به پا میشه ولی این توفان نبود این فقط یه گردباد بود که وجود من وسعید از شدتش کم کرد . اگه قرار نبود شب سعید بیاد اینجا میدونی چی کار میکرد .
باگریه گفتم : به چه زبونی باید بگم به کی باید بگم من میخوام درسم رو بخونم ؟ چرا به من زور میگه ؟
گفت : تو حق داری ولی چیکار میشه کرد ؟ اون این طوریهدیگه . شاید بهتر بود صبر میکردی وقتی گفته خودش درست میکنه یعنی درست میکنه . حالام بهتره انقدر به این موضوع پلیه نکنی و به حرفش گوش بدی درست میشه .
تا شب همان جا نشستم و فکر کردم هیچ راهی به نظرم نمی رسید . شاید بهتر بود همه چیز را برای محمود می نوشتم واز او کمک می خواستم به احتمال قوی یاخودش می آمد یا از مادرش می خواست مرا از عمو خواستگاری کند .شاید هم با یک عقد غیابی می توانستم در منزل آن ها منتظر محمود بمانم ودرسم را نیز بخوانم ولی غررو و عزت نفسم این اجازه رانمی داد . نمی خواستم از او گدایی کنم . روز بعد برای آماده کردن صبحانه بلند نشدم ولی برای زن عمو چای درست کردم . رفتار او هم سرد و خالی از محبت بود . با اینکه حرفی نزد و از این بابت ملامتم نکرد رفتارش تحقیر آمیز بود . غروب قبل از آمدن عمو خودم را در اتاق زندانی کردم بیشتر هدفم این بود که مجید را نبینم . شب صدای زنگ تلفن را شنیدم و بعد هم صدای زن عمو را که میگفت : نه دیگه راهش دوره نمیتونه بره . عموش موافق نیست گفته میارش همین نزدیکی ها ... نمیدونم ...بله بله ... خوب چه اشکالی داره ؟ بله درسته ... چه میشه کرد ... نخیر خوابیده ... چشم شمام سلام برسونین خداحافظ .
حدس زدم زهرا خانم پشت خط بوده است . فر نامه نوشتن و گفتن ماجرا به محمود هر لحظه در وجودم قوت می گرفت ولی باز هم باید صبر می کردم شاید بعد از رفتن زرین عمو کاری را که گفته بود انجام می داد . فقط یک هفته تا نیمه ی شعبان و عروسی زرین مانده بود پس میتوانستم صبر کنم . صبحانه ی روز بعد را نیز آماده کردم . به هرحال با لج و لجبازی هیچ کاری از پیش نمی رفت به خصوص که زن عمو هم در این مورد به من تذکر داده و یادآوری کرده بود : اگه بخوای با عموت لج کنی کارت زاره بهتره با محبت ازش خواهش کنی . اون جوری بهتره و نتیجه ی بهتری می گیری .
چای دوم را که مقابلش گذاشتم گفت : اگه صبر کنی تا زرین بره برات یه فکری می کنم .
جوابی ندادم ولی منظورش را هم درست نفهمیدم . همیشه عمو اول از آشپزخانه بیرون میرفت و دقایقی بعد مجید هم به او می پیوست . بعد از رفتن عمو مجید هم بلند شد که برود ولی قبل از آن با دو انگشتش نیشگونی از گونه ام گرفت . خندید و گفت : چطوری دختر عموجان؟
romangram.com | @romangram_com