#با_بهار_پارت_197

بی اعتنا به او راه افتادم . او هم کنارم می آمد . با خشم گفتم : نه رازداریت رو می خوام نه شرطت رو .

آن شب در کمال تعجب دیدم که مجید حرفی در مورد من به پدرش نزده است فردای آن روز بعد از اینکه من به خانه برگشتم زرین و مادرش از خانه خارج شدند در آشپزخانه مشغول تهیه ی غذا برای شام بودم که صدای در را شنیدم . برای آمدن عمو هنوز کمی زود بود جلوی در آشپزخانه رفتم وبه خیال اینکه زرین برگشته است گفتم چقدر زود برگشتین . چیزی جا ...

ولی از دیدن قیافه ی مجید خشکم زد به داخل آشپزخانه برگشتم احساس خطر می کردم ولی او به اتاق خودش رفت ضمن کار حواسم به در بود که غافلگیر نشوم چندلحظه بعد صدایم زد داخل نشیمن ایستادم و گفتم : کاری داری ؟

گفت: اگه غذا داریم یه کم برام گرم کن گشنمه با اینکه لحنش تحقیر آمیز بود به روی خودم نیاوردم . ازغذای شب قبل کمی داخل یخچال بود . آن را روی اجاق گاز گرم کردم و روی میز آشپزخانه گذاشتم و گفتم که غذا گرم شده است چند لحظه بعد در آشپزخانه ایستاده بود مرا نگاه میکرد . نمیدانستم چه کنم . اگر میخواستم از آنجا خارج شوم جلوی راهم ایستاده بود در واقع در تله افتاده بودم خودم را بی اعتنا وسر گرم کار نشان دادم . آهسته به طرفم آمد و ناگهان مانند گربه ای که بر روی طعمه اش چنگ می اندازد به طرفم حمله کرد در چنگالش دست و پا می زدم با مشت توی صورتش کوبیدم و با تمام نیرو به عقب هولش دادم چاقوی آشپزخانه در دستم بود آن را برداشتم و به طرفش گرفتم و گفتم : جلوتر بیای می کشمت باور نمی کنی امتحان کن !

دست هایش را تا موازات سینه اش بالا آورد و گفت : دیوونه اونو بذار کنار من که کاریت ندارم فقط میخوام بدونی که خیلی ازت خوشم میاد نمیدونم چرا تا بحال متوجه نشده بودم تو راستی راستی معرکه ای من دارم کم کم عاشقت میشم کوچولو به خدا راست میگم می خوام وقتی زرین رفت با بابام حرف بزنم و بهش بگم تو رو ...

در حالی که بغض در گلویم بزرگ و بزرگ تر می شد گفتم : همه تون خیال میکنین من کینز و برده ی شماهام ؟ خیال می کنین چون دارم توی این خونه زندگی میکنم هر بلایی که خواستین می تونین سر من بیارین ؟ از من مثل یه کلفت کار می کشین حرفی نمی زنم چون دارم توی این خونه نون میخورم . نمی خوام خیال کنین مثل گربه کوره بی چشم رو هستم ولی دیگه قرار نیست واسه این لقمه نون آبرو و حیثیت خودمم بدم . اگه باور نمی کنی یه قدم دیگه جلوتر بیا تا ببینی که این چاقو روتا دسته تو سینه ات فرو میکنم یانه .

گفت : آره میدونم که خیلی کله خری ولی ...

گفتم : از اینجا برو بیرون نمی خوام ریختت رو ببینم .

romangram.com | @romangram_com