#با_بهار_پارت_196


سینه ام را صاف کردم و گفتم : خودت که داری می بینی از مدرسه بر می گردم از زن عمو هم اجازه گرفتم بیخود برای من نقش مردهای غیرتی رو بازی نکن .

مقابلم ایستاد با دست چانه ام راگرفت و گفت : جون من راست بگو فقط رفته بودی مدرسه ؟

بادست به سینه اش زدم او را به عقب هول دادم و گفتم : افکارتم مثل مغزت منحرفه دیگه نمی خوام ...

بازویم را کشید و گفت : هی حرف دهنت رو بفهم . داری خیلی گنده تر از دهنت حرف میزنی بعد هم خودت بهتر میدونی که برای رفتن توی اون آشغالدونی باید از بابا اجازه بگیری نه مامان که اونم محاله اجازه بده پس اگه می خوای بابا از این قضیه بویی نبره باید دم منو ببینی حالیت شد یا بیشتر توضیح بدم ؟

به تندی دستش را عقب زدم و گفتم : تو هم بهتره مواظب حرف زدنت باشی خیال نمی کنم آشغال تر از تو هم وجود داشته باشه هر کاری دوست داری بکن هیچ کس نمی تونه مانع من بشه .

خنده ای کرد که به نظرم صدای شیطان می داد و بعد گفت : لازم شد حتمی ذهن بابا رو روشن کنم .

از تصور اینکه دوباره خانه نشین شوم نگاه مستاصلم را به او انداختم ولی حرفی نزدم انگار دلش نرم شد . چند لحظه پا به پا کرد و گفت : خیلی خوب بیا بریم حالا حرفی به بابا نمیزنم ولی شرط داره.


romangram.com | @romangram_com