#با_بهار_پارت_195

گفت : باشه پیغامت رو به مریم میرسونم تونستی بازم زنگ بزن . ساعتی بعد چراغ را خاموش کردم و خوابیدم . روز بعد برای نخستین بار نامزد زرین را دیدم . برای ناهار آمده بود به نظرم جوانی بی دست و پا رسید که از نظر سن و سال با زرین تناسبی نداشت . یعنی بیش از حد جوان و کم تجربه بود . برای انجام هیچ کاری خجالت یا به اصطلاح رودربایستی نداشت . صریح و رک بود و سر میز غذا کنترلی بر نگاه هایش نداشت . غروب گوشه ی اتاق زرین کتاب انگلیسی ام را زیرو رو میکردم که مجید وارد شد و کنارم روی زمین نشست درست چسبیده به من . کتابم را بستم و می خواستم بلند شوم که دستم را کشید می خواست مرا در آغوش بکشد بامشت توی سینه اش کوبیدم و به عقب هولش دادم . کشمکش می کردیم . مانند حیوان مرا به طرف خودش می کشید که سیلی محکمی توی صورتش زدم وگفتم : ولم کن حیوون.

بی شک خدا کمکم کرد که توانستم خودم را از دستش رها کنم واز اتاق گریختم کسی در هال نبود . می ترسیدم خانه خالی باشد واو به دنبالم بیاید ولی صدایی از دستشویی می آمد مطمئنم کرد که خانه خالی نیست . لحظه ای بعد او با چهره ای برافروخته و پریشان به اتاقش رفت و سپس از خانه خارج شد . صبح روز بعد درست مانند روزهای قبل صبحانه را آماده کردم . نگاه های هرزه ی مجید همچنان آزاردهنده بود ولی اعتنایی نمی کردم . بعد از صرف صبحانه زمانی که عمو از آشپزخانه بیرون رفت مجید آهسته گفت : بدجوری دلم بردی ببر وحشی . نگاهی تحقیر آمیز به او کردم و خواستم بیرون بروم مچ دستم را گرفت و ادامه داد : اگه بامن مهربون باشی بد نمی بینی !

باخشمی که از درونم شعله می کشید دندان هایم را روی هم ساییدم و گفتم : ولی تو اگه مواظب رفتارت نباشی بد می بینی ! و دستم را از دستش بیرون کشیدم .

درحای که آماده ی رفتن می شد گفت : حالا می بینیم !

بعد از رفتن آنها لباسم را پوشیدم یادداشتی برای زن عمو نوشتم و روی میز گذاشتم کتاب هایم را برداشتم و رفتم . راه دور بود وبا اتوبوس زمان بیشتری می برد . ولی چاره ی دیگری نداشتم ساعت به نه نزدیک میشد که وارد مدرسه شدم و مستقیم به اتاق مدیر رفتم . به خوبی مرا می شناخت همه اوضاع و احوالم را برایش شرح دادم . کمی نگران شد و گفت : حتما عموت دلیلی برای این کارش داره . خیلی خوب فعلا برو سر کلاس بشین تا ببینم چی میشه.

بچه ها دورم جمع شدند معلم ها علت غیبت طولانی ام را می پرسیدند . کنار مریم نشستم انگار دوباره متولد شده بودم انگار پابه مکانی مقدس گذاشته ام می خواستم در و دیوار کلاس را ببوسم از خوشحالی اشک می ریختم و به تک تک بچه ها نگاه میکردم و همراه گریه به رویشان لبخند میزدم . مریم دستم را می فشرد و دلداری ام می داد .

زنگ تعطیلی مدرسه در ساعت یک ربع مانده به دو میخورد پیش از این زن عمو در همین ساعات از خواب بیدار میشد ولی حالا که موقعیت اضطراری بود دیرتر از ساعت ده رختخواب را ترک نمی کرد باز هم با اتوبوس راه رفته را باز گشتم کلید نداشتم و مجبور شدم زنگ بزنم زن عمو و زرین نامزدش دور میز نشسته بودند . سلام کردم وبه اتاق رفتم . نمی دانم حضور داماد تازه وارد باعثش بود یا یادداشتی که صبح برای زن عمو گذاشته بودم که کسی حرفی به من نزد من هم در آشپزخانه مشغول شدم سر میز شام هم کسی حرفی یا اشاره ای به رفتن من نکرد آخر شب خدا را شکر کردم و خوابیدم از روز بعد کارم همین بود وکسی ایرادی به من نمیگرفت . با اینکه صبح ها دیر به مدرسه می رسیدم و بیشتر اوقات ساعت اول را از دست می دادم به توصیه ی مدیر مدرسه کسی ایرادی به من نمی گرفت . طی این راه دور هم در سرمای سوزان اوایل دی ماه کار سختی بود . ولی این سختی را به جان می خریدم و خوشحال بودم حضور مرتب و مداوم آقای اشرافی نامزد زرین یکی از علت هایی بود که توجه دیگران را از من دور می کرد .در بحبوحه ی امتحانات بودیم و من تمام تلاشم را میکردم تا عنوان شاگرد اولی ام را حفظ کنم شاید حدود پانزده شانزده روز از بازگشت مجددم به مدرسه میگذشت که آن روز در سر راه بازگشت مجید را دیدم نمی دانم از کجا ناگهان مقابلم ### شد در حالی که لبخندی شیطانی روی لب داشت و دست هایش را در جیب شلوارش فرو کرده بود گفت : به به خانم دکتر این طرفا؟ کجا تشریف میبرین برسونمتون؟ نزدیک بود از ترس قلبم بایستد خیره خیره نگاهش کردم و گفتم : خودت این وقت روز اینجا چیکار میکنی ؟

اونی که باید جواب پس بده تو هستی نه من با این حال برای اینکه باورت بشه خیلی از دیدنت خوشحالم بهت میگم . این وقت روز بنده اومدم اینجا فقط محض دیدن روی ماه شما . حالا شما بگو ببینم کجا بودی و از کجا برمی گردی؟

romangram.com | @romangram_com