#با_بهار_پارت_191
دیدن نگاه های بی روح و خالی از احساسش ساکتم کرد . لیوان را به لبش گذاشته بود و ساکت بود فهمیدم انتظار بیهوده ای دارم و او این کار را نمی کند . با این حال منتظر ایستادم چند لحظه ای ساکت بود سپس لیوان را روی میز گذاشت و در حالی که بلند می شد تا از آشپزخانه بیرون برود گفت : هیچ قولی بهت نمیدم چون خیال نمی کنم رضایت بده . خودت که می بینی اون یک کلامه تازه شاید اگه بفهمه تو در این مورد با منم حرف زدی عصبانی بشه فقط می تونم بهت بگم که باهاش حرف می زنم و ازش می خوام این کار رو بکنه ولی نمی دونم کی چون باید ببینم چی پیش میاد .
بی اختیار به طرفش رفتم و صورتش را بوسیدم بادست مرا عقب زد و گفت : خیلی خوب برو دنبال کارهات .
شب جمعه ای که در پیش بود همه به منزل آقای سعید اشرفی یا همان داماد تازه وارد دعوت داشتند تا شب جمعه چند روز مانده بود تمام این چند روز را در انتظار اشاره ای از طرف عمو جلیل بودم سه شنبه غروب بود که عمو و مجید از راه رسیدند . زرین و مادرش در خانه نبودند . برای هر دوی آن ها چای بردم . از روزی که عمو بامن تند حرف زده بود غیر از سلام حرف دیگری با او نداشتم . برای شامشان خوراک قارچ و میگوی سوخاری درست کرده بودم در واقع در این خانه از من در حد خدمتکار کار می کشیدند . اگر برای درس خواندن مانعی نمی تراشیدند به این هم اعتراضی نداشتم ولی احساس حقارت و پستی تا اعماق وجودم را می سوزاند عمو بعد از خوردن چای برای خواندن نماز به اتاقش رفت . درآشپزخانه وسایل شام را آماده می کردم که یک نفر بازویم را گرفت مجید بود آهسته گفت : با بابا حرف زدم . شاید بتونم راضیش کنم .
با تندی بازویم را از دستش بیرون کشیدم . انگشتش را نوک بینی ام گذاشت و در همان مسیر پایین کشید روی لب هایم ایستاد و در همان حال گفت : تو خیلی خوشگلی اگه اخلاقت رو هم آروم تر کنی ...
روی دستش زدم و گفتم : مواظب رفتارت باش !
در حالی که سعی میکرد دستش به من برسد ودر حال چرخیدن دور میز با نیشخندی گفت : بهت قول میدم خودم بابا رو ببرم اسمت رو بنویسه هر کاری بخوای برات میکنم .
گفتم : از اینجا برو بیرون .
باشنیدن صدای در خودش را جمع و جور کرد و از آشپزخانه بیرون رفت . ظرف میوه را با پیشدستی روی میز گذاشتم و خودم در اتاق زرین ماندم . سر میز شام هم متوجه نگاه های غیر عادی مجید می شدم ولی مثل همیشه خاموش بودم . دیگر غذا پختن و جمع کردن میز و شستن ظروف از وظایف اصلی من شده بود . همه بعد از اتمام غذا آشپزخانه را ترک میکردند و کارها برای من می ماند شب جمعه از بعداظهر جنب و جوشی بین اعضای خانه به چشم می خورد عصر بود که زیبا و همسرش پیدایشان شد. من قصد رفتن با آنها را نداشتم ولی کس هم در این مورد حرفی به من نزده بود در واقع مرا به حساب نمی آوردند با اینکه نسبت نزدیکی با آن ها داشتم رفتارشان با من شبیه رفتار ارباب با خدمتکار بود و جز در مواردی محدود هیچ تفاوتی با خدمتکار نداشتم . تا آن شب اتفاق نیافتاده بود که شب در خانه تنها بمانم آماده ی رفتن شدند زن عمو مرا صداکرد و گفت : تو میتونی بخوابی ما دیر بر میگردیم .
romangram.com | @romangram_com