#با_بهار_پارت_190
چند لحظه با غضب نگاهم کرد و بعد گفت : داری حرف زیادی می زنی ها ! اون خونه امرروز قولنامه میشه . صد بار بهت گفتم کار مدرسه ت رو دست میکنم دیگه هم دوست ندارم اینجا وایسی و بامن یکی به دو کنی آخرین بارت باشه این جور تو روی من وایمیسی . برو دنبال کارت.
باگریه از آشپزخانه خارج شدم و گوشه ای ایستادم . چندلحظه بعد عمو از در بیرون رفت و لحظاتی دیگر مجید هم از آشپزخانه خارج شد به سمت در می رفت که متوجه من شد . برگشت روبه رویم ایستاد و با لحنی که نمی فهمیدم که جدی است یا تمسخر آمیز گفت : ناراحت نباش من باهاش حرف میزنم سعی می کنم راضیش کنم می دونی صحبت سر این نیست که اون وقت نمی کنه راستش اصلا با درس خوندنت مخالفه ولی من می تونم راضیش کنم به شرط اینکه تو هم رفتارت رو عوض کنی شاید اون طوری ....
با چشمانی پر از اشک نگاهی می کردم حرفش را نیمه تمام گذاشت و رفت . به او و حرف هایش هیچ اعتمادی نداشتم باید خودم فکی می کردم . بعد از اینکه ساعت ها این موضوع را بررسی کردم عاقبت به این نتیجه رسیدم که بهترین راه راضی کردن زن عمو است اگر او راضی میشد دیگر راضی کردن عمو جلیل کار سختی نبود .در این یکی دو هفته ی اخیر که برنامه های زرین فشرده و پر زحمت بود رابطه ی زن عمو بامن بد نبود به خصوص که هر وقت از بیرون بر میگشت همه جا را تمیز و مرتب و غذا را آماده می دید و در این مورد مشکلی با عمو پیدا نمی کرد . من هنوز هم خواستگار زرین را ندیده بودم و از برنامه هایشان بی اطلاع بودم ولی اکثر روزها زرین بیرون از خانه بود وشب با دستی پر مملو از خرید های عروسی برمیگشت . نزدیک ظهر بود که زن عمو از اتاقش بیرون آمد زرین به حمام رفته بود . لیوانش را پر از چای کردم و در سینی همراه قندان روی میز گذاشتم . هر روز وقتی از اتاق خواب بیرون می آمد . صورتش تماشایی بود خودش میگفت قیافه مثل عبدالکفار شده به نظر من اسم مناسبی برای خودش گذاشته بود حتی ظاهر زرین هم همیشه نامرتب و آشفته بود . او قد بلند را از خانواده ی پدری و صورت نازیبا را از مادرش به ارث برده بود . در این مدت بارها از خودم پرسیده بودم چگونه او را پسندیده اند ؟ وقتی زن عمو روی صندلی نشست تا چای بنوشد دیگر صبرم تمام شد کنار میز تلفن مقابلش ایستادم و گفتم : یه خواهشی ازتون داشتم یعنی درواقع یه مشورت یا راهنمایی نمی دونم اسمش رو چی بذارم.
گفت : هر چی میخوای اسمش رو بذار . اول بگو ببینم چی می خوای بگی بعد در مورد اسمش تصمیم بگیر .
همیشه با جواب های سرد و دندان شکنی که به من می داد ذهنم را برای آماده کردن جملات بعدی خفه می کرد . با این حال چشم سفیدی کردم به روی خودم نیاوردم و گفتم : یه تقاضایی ازتون دارم می خواستم ... می خواستم شما کمکم کنید .
گفت : درست حرف بزن ببینم چی کمکی .
گفتم : می خواستم عمو جلیل رو راضی کنین که اجازه بده من برم درسم رو بخونم مطمئنم اگه شما بهشون بگین به طور قطع قبول می کنن . نمی دونم چرا مخالف درس خوندن من هستن خودتون که می بینین الان سه چهار هفته است مدرسه نرفتم . قول میدم اگه این کارو بکنین یعنی طوری بشه که من برم دنبال درسم به کارهای خونه هم مثل حالا برسم صبح زودتر از خواب بیدار می شم .نمیزارم ...
romangram.com | @romangram_com