#با_بهار_پارت_189

مریم گفت : خانم مدیر که موافقت کرد فقط بیای امتحان بدی چرا این کار و نمی کنی ؟

گفتم : من در این باره حرفی بهشون نزدم . می ترسم بگن پس بشینم خونه و خودم بخونم و دیگه نیازی به مدرسه رفتن ندارم . بعدم که دیگه کم کم مدرسه بی مدرسه . ولی خیال می کنین اگه بهشون بگم راحت میذارن هر روز راه بیفتم بیام مدرسه امتحان بدم ؟

غروی که میخواستم بروم احمد و مریم با اتومبیل پدرشان مرا به خانه ی عمو جلیل رساندند و رفتند . نامه ی محمود را همراه نامه های قبلی اش در بین کتاب هایم پنهان کردم تا در فرصتی مناسب بار دیگر مرورش کنم . در هفته ای که پس از آن گذشت خبری از درس و مدرسه رفتنم نبود . ومن تصمیم داشتم در فرصتی مناسب به طور جدی با عمو صحبت کنم اما رفت و آمدها و جریانات برنامه ی زرین این فرصت را از من گرفته بود و من خواسته یا نا خواسته مانند یک خدمتکار تمام کارهای خانه را انجام می دادم . بیشتر وقت زرین و مادرش به خرید در بیرون از خانه میگذشت و من بلا تکلیف و مستاصل قادر به تصمیم گیری درست نبودم . عاقبت تصمیم گرفتم صبح هنگام صرف صبحانه که خانه ساکت و خلوت بود موضوع را با عمو جلیل در میان بگذارم . آن روز مثل روزهای قبل صبحانه را آماده کردم و برایشان چای ریختم . سپس کنار میز ایستادم و گفتم : عموجان اگه اجازه بدین می خواستم باهاتون حرف بزنم .

همچنان که لقمه اش را می جوید نگاهش را به من دوخت و گفت : چه حرفی ؟

مجید در حالی که با قاشق چای راهم میزد گفت : خدا به خیر بگذرونه باز چه نقشه ای برامون کشیدی دکتر؟

گفتم : الان درست بیست روزه که مدرسه نرفتم این شاید برای شما اهمیتی نداشته باشه نمی خوام ناراحتتون کنم ولی این سرنوشت منو عوض میکنه . روزهای من بی خوری و بی مصرف داره همین جوری می گذره من دوست ندارم وقتم اینجوری بگذره . من به مامانم قول دادم تحت هر شرایطی درسم رو ول نکنم هیچ دلم نمی خواد به شما زحمتی بدم . اگه قبول کنین من حاضرم صبح ها زودتر بیدار شم و برم همون مدرسه ی خودم . سختی رفت و آمدش برای منه ولی من حرفی ندارم . مطمئنم مدیرمون هم باتوجه به وضع من برای این مدت غیبتم ایرادی نمیگیره برای شما هم که فرقی نمی کنه فقط باید قبول کنین قول میدم هیچ ناراحتی براتون پیش نیارم .فقط ...

هر دون به من چشم دوخته بودند . ساکت منتظر عکس العمل عمو جلیل ماندم لیوانش را جلوی من گذاشت و گفت : دیگه داری حوصله م رو سر می بری دختر جون . مغز ## که نخوردیم . از اینجا پاشی بری اون سر شهر که چی بشه ؟ مگه قحطی مدرسه شده برای آوردنت به یه مدرسه همین اطرافم چند بار بهت گفتم باید صبر کنی . خودت که داری می بینی فعلا سرم شلوغه دم به ساعت مثل علم یزید جلوم وامی سی و مگی مدرسه چی شد . به موقعش خودم اقدام میکنم والسلام .

بی آنکه بخواهم اشک هایم روی صورتم ریخته بود . در حالی که با پشت دست صورتم را پاک میکردم با گریه گفتم : اون کارهایی که می گین برای شمامهمه ولی برای من مهم ترین کار رفتن به مدرسه و درسمه خیال میکنین اگه مامانم زنده بود من حالا بازم به شما التماس میکردم ؟ من باید درسم رو بخونم حتی اگه شده بر میگردم و تنهایی خونه ی مامان عفت می مونم .

romangram.com | @romangram_com