#با_بهار_پارت_188
گفتم : این جور که بوش میاد تو زودتر از محمود دست و بالت رو بند میکنی .
گفت : نه خیال نمیکنم کو حالا تا من بتونم مدرکم رو بگیرم ... خوب از علی چه خبر ؟ خیال نداره یه سر بیاد اینجا؟
گفتم :نه راستش خبر زیادی ازش ندارم و از وقتی رفتم خونه ی عمو جلیل پاک دست وبالم بسته س امیدوارم ماهارو یادش نرفته باشه .
گفت : نه علی پسر با معرفتیه . من ازش نامه داشتم . خیلی نگران تو بود همین قدر که خرج خودش رو در میاره خیلی مرده .
در حالی که نگاهم به دورها بود گفتم : عجیبه ما تقسیم شدیم اون رفت پیش عمو خلیل منم رفتم خونه ی عموجلیل
پرسید : حالا تعریف کن ببینم اونجا چطوریه ؟ چی کار میکنی ؟
مریم هم کنار احمد نشست . سرم را تکان دادم و گفتم : خوبه بالاخره میگذره فقط نمیدونم چرا عمو برای مدرسه رفتنم انقدر دست دست میکنه . وقتی بهش یادآوری میکنم عصبانی می شه و میگه مگه شیش ماهه دنیا اومدم میگم اجازه بده خودم اقدام کنم میگم با همه ی دوری راه بذار برم همون مدرسه اخماش میره توهم و میگه چقدر حرف میزنم و اعصابش روخرد کردم . تازه حالام که داره زرین رو شوهر میده و وقت سرخاروندن نداره . نمیدونم چی کار کنم .
romangram.com | @romangram_com