#با_بهار_پارت_187

زنگ خانه ی مریم را که فشردم صدای اذان ظهرمیآمد . به خانه ی مادربزرگ و پنجره ی اتاقم که خاطرات زیادی از آن داشتم نگاه میکردم که از آیفون صدای مریم را شنیدم . روی ایوان یکدیگر را در آغوش گرفتیم . از روزی که یادم می آمد هرگز چنین جدایی دور و درازی بین ما فاصله نینداخته بود . زهرا خانم با صدای بلند مرا صدا زد و سپس خودم را در آغوش او دیدم . چقدر آغوشش بوی مادرم را می داد ! با دیدن احمد جیغی کشیدم و خوشحالی کردم . او هم می خندید و احوالم را می پرسید . آقای تشکری آخرین نفری بود که دیدم .از هیجان زیاد چشم هایم خیس شده بود. هرکسی سوالی می کرد و حرفی می زد در آشپزخانه دور میز نشستیم . چقدر جای محمود را خالی می دیدم . سوالات همه را جواب می دادم از اینکه می دیدند هنوز وضع مدرسه و تحصیلم مشخص نشده است حیرت کرند . انگار ناگفته آن ها هم در همان فکری بودند که در مغز من می چرخید . مریم باز هم شلوغ می کرد و سر به سر همه میگذاشت .

بعد از ناهار به اتاق مریم رفتیم تا حرف های ناگفته و خصوصی مان رابزنیم . سراغ محمود را گرفتم : گفت : یه نامه برات داده که بازش نکرم ولی تلفنی که حرف زدیم . خبر داشت که مادربزرگت مرده و تو رفتی خونه ی عموت . نگران بود. می گفت اگه بتونه توی تعطیلات میان ترم میاد ایران ولی من بهش دلگرمی دادم و مطمئنش کرده که مشکل خاصی نیست می گفت : یه خوابی دیده که نگرانش کرده .

پرسیدم : مامانت بویی نبرده ؟

گفت : نه بابا چی رو بفهمه ؟ به موقعش می فهمه .

از وضع مدرسه و درسها پرسیدم و برنامه ی امتحانات را گرفتم هر چند می دانستم کار بیهوده ای است و نمی توانم به موقع در سر جلسات حاضر شوم بعد نامه ی محمود راگرفتم و خواندم و بارها بوسیدم .

چند لحظه بعد احمد وارد اتاق شد یک بسته شکلات روی میز گذاشت و در حالی که لبه ی تخی می نشست پرسید : چه خبرها بهاره ؟ از وقتی از اینجا رفتی این محله دیگه رنگ و بو نداره وقتی میرم توی حیاط اصلا به خونه ی مادربزرگت نگاه نمیکنم .

پرسیدم : تو چه خبرها ؟ از درس و دانشگاه چه خبر ؟ شنیدم کار هم میکنی و حسابی سرت شلوغه . پس کی درس میخونی ؟

گفت : کار که نمیکنم یعنی نمیشه اسمش رو گذاشت کار هفته ای دو روز چند ساعت میرم پیش پسر دوست بابام داروخونه داره . بد نیست با کار آشنا می شم یه تجربه س خوبه . یا چیزهایی یاد میگیرم .

romangram.com | @romangram_com