#با_بهار_پارت_186
ومن فهمیدم که دیگر نباید در این باره حرفی بزنم.
فصل دوازدهم
هفته ی بعد عمو جلیل مهمانی کوچکی داد تا بیشتر با خانواده ی دامادش آشنا شوند. در این مهمانی عمه صدیق و خانواده اش عمه سرور به همراه شوهرش و همین طور عمه سودابه و آقای نیازی حضور داشتند همراهان داماد هم در حدود ده دوازده نفری می شدند دراین مهمانی وجود من زمانی یادشان می آمد که فرمانی داشتند یا به چیزی نیاز پیدا می کردند . زن عمو از من خواسته بود در آشپزخانه بمانم یا به عبارتی ساده تر خودم را نشان خانواده ی داماد ندهم . من نیز اصراری برای این کار نداشتم . در شلوغی و سر و صدای مهمانی بود که تلفن زنگ زد و عمو گوشی را برداشت از صحبت هایش می فهمیدم برای هم آوردن سر و ته قضیه و دست به سر کردن مخاطبش عجله دارد وقتی گوشی را گذاشت سرش را از در آشپزخانه داخل کرد و گفت : خانم تشکری بود فردا ناهار دعوت شدی خونه شون.
دست هایم را روی دهانم فشردم و ذوق کردم . شاید اگر در موقعیتی دیگر بود عمو جلیل به من اجازه ی رفتن نمیداد ولی خوشحالی و شلوغی حضور مهمانان عزیزش او را دست ودل باز و گشاده رو کرده بود . وای که چقدر حرف برای مریم داشتم . به طور حتم او هم حرفهای زیادی در این مدت برایم جمع کرده بود شنیدن خبر این دعوت انرژی زیادی به من بخشید که باعث شد کارهایم را با دقت و علاقه ی بیشتری انجام دهم .
روز بعد از صبح زود بیدار بودم و انتظار می کشیدم . شوق دیدار مریم و خانواده اش خواب را از چشمانم ربوده بود ولی همه در خواب بودند.ساعت به ده نزدیک بود که تلفن زنگ زد و همه را بیدار کرد . تلفن از طرف خانواده ی داماد بود ولی هر که بود من با جانش دعا کردم که باعث شد آن ها بیدار شوند. سر میز صبحانه به عمو یادآوری کردم که به خانوادهی تشکری قول داده است . گفت : آره درسته خب عیبی نداره برو ولی ... چند لحظه صبر کرد و بعد ادامه داد : می خوای صبر کن مجید برسوندت.
قبل از اینکه من مخالفت یا موافقتم را اعلام کنم . مجید گفت : من یه روز تعطیلی دارم میخوام بخوابم . در ضمن من راننده ی شخصی خانم نیستم بهتره از خودتون مایه بذارین .
گفتم : به کسی زحمت نمیدم . خودم میرم .
romangram.com | @romangram_com