#با_بهار_پارت_185
به یاد محمود افتادم اگر او هم مرا عقد میکرد وهمراه خودش می برد . حالا مجبور نبودم مانند یک کلفت در آشپزخانه بنشینم و کارهای دیگران را انجام دهم . او حتی می توانست مرا عقد کند تا همین جا در انتظارش بمانم ولی محمود خودش در این مورد هیچ حرفی نزده و درخواستی نکرده بود لبخند زدم و گفتم : دعا میکنم هرچی از خدا میخوای بهت بده .
روز بعد جمعه بود و این اولین روز تعطیلی بودکه در خانه ی عمو بودم بر خلاف روزهای دیگر زن عمو زودتر بیدارشد ولی من صبحانه را آماده کرده بودم وطبق دستور او برای تهیه و تدارک ناهار دست به کارشدم از شبی که عمو با آن ها اتمام حجت کرده بودمجید به پروپام نمی پیچید و کاری بامن نداشت برای ناهار عمه صدیق و شوهرش اقای جواهری و دو پسرش آمدند پسرها در اتاق مجید بودند و گاهی صدای بلند موسیقی با خنده هایشان شنیده می شد.عمه صدیق هم با دیدنم گفت : چطوری دختر ؟ خوش میگذره؟
او زیر چشمی مواظب کارهایم بود و گاهی با عمو یا زن عمو در گوشی صحبت می کرد من بی اعتنا به آن ها کار خودم را انجام می دادم و اوقات اضافی را سرم در کتابم بود رفتار زرین هم با من فرق کرده بود و گرم و صمیمانه شده بود . آخر شب که خانه خالی شد و مهمان هارفته بودند در آشپزخانه ظرف های شسته شده را در جای خودش میگذاشتم که سنگینی نگاهی را روی خودم احساس کردم و سرم را بلند کردم . ولی کسی نبودحتما اشتباه کرده بودم . شنبه سر میز صبحانه یک بار دیگر موضوع تغییر مدرسه ام را به عمو یادآوری کردم سری تکان داد ولی حرفی نزد مجید پوزخندی زد و گفت : خانم دکتر چه خوش قدم بود نیومده داره زرین رو بیرون میکنه .
لیوان عمو راپر از چای کردم و مقابلش گذاشتم مجید هم قبل از اینکه چیزی بگوید لیوان چای مقابلش بودوقتی از آشپزخانه بیرون می رفت با لحنی تمسخر آمیز گفت : دکتر جون حواست به اون مادر ماباشه طفلکی نه خواب داره نه خوراک نون درسته م از گلوش پایین نمیره.
شب درخانه ولوله ای برپا بود . هر کس حرفی می زد و نظری می داد . خانواده ی داماد زرین راخواسته بودند و برای انجام مراسم عقد وعروسی هم بیشتر از دو ماه فرصت نداشتند . زرین روی پا بند نبود همه خوشحال بودند. حتی من هم که از این پیشامد به نوعی ذینفع بودم . ذوق میکردم . اگر زرین می رفت حداقلش این بود که صاحب اتاقی اختصاصی میشدم .
دو روز بعد باز هم در مورد مدرسه به عمو یادآوری کردم چهره در هم کشید و گفت : تو چقدر عجولی ! مگه شیش ماه دنیا اومدی ؟ حالا اگه یه چند روز مدرسه نری طوری نمیشه . صبر کن ببینم چی کار میکنم .
گفتم : اگه اجازه بدین حالا که شما وقت ندارین خودم میرم پرونده ام رو میگیرم . الان ده روزه که نرفتم مدرسه .
گفت : لازم نکرده چند روز صبر کن . آن قدر هم منوسوال پیچ نکن . خودم ترتیبش رو میدم .
romangram.com | @romangram_com