#با_بهار_پارت_184


مادرش پرسید تو هم وقت گیر آوردی.کبریت می خوای چیکار ؟ گفت : من چه می دونم ؟ بابا میخواد فندکش رو گم کرده کبرین میخواد .

زن عمو از داخل قفسه کبریت را به دست او داد و رفت ساعتی بعد که مهمان هارفتند همه در اتاق نشیمن تبدل نظر می کردند من سالن را تمیز و بشقاب ها را جمع می کردم هیچ کس به من توجهی نداشت بعد از شستن ومرتب کردن بشقاب ها وسایل شام را آماده می کردم که عمو داخل آشپزخانه شد انگار با دیدن من یادش آمد که من هم وجود دارم لحظه ای با تعجب مرا نگاه کرد وگفت : بیا پیش ما باباجون .

گفتم : چشم الان میام .

وسایل شام را روی میز نهارخوری چیدم و خودم در آشپزخانه نشستم . لحظاتی بعد زرین برای برداشتن ظرفی داخل شد . با دیدن من نفس بلندی کشید و آهسته گفت : فهمیدی داماد چی کاره اس ؟

سرم را به نشانه ی نفی تکان دادم . ادامه داد : اون دانشجوئه می خواد بره آمریکا عجله داره یعنی باید همه ی کارهاش رو در عرض همین دو ماه انجام بده بعد باهم بریم دعاکن ... دعاکن منو پسندیده باشه .

پرسیدم : مگه تو پسندیدیش ؟

بایک دست بشکنی در هوا زد و گفت : پسندیدن من که مهم نیست آمریکارو عشق است !


romangram.com | @romangram_com