#با_بهار_پارت_183

عمو سرش فریاد کشید : حرف دهنت رو بفهم ! مگه جای شما رو تنگ کرده ؟ تو یکی که داری پادشاهیت رو می کنی چپ و راست داری بهش فرمون میدی اما این تو گوش همه تون باشه اون بچه ی برادر منه غیر از اینجام هیج جا نمیره برای این کار هم به اجازه ی هیچ کدومتون احتیاج ندارم . در ضمن خانم اون خونه متعلق به من نیست که براش تصمیم بگیرم . غیر از من چهار نفر دیگه هم توی اون خونه سهم دارن و همه میخوان که اونجا فروخته بشه .

بعد از آن سکوت بود وصدای صندلی که روی زمین کشیده شد . چند لحظه بعد عمو جلیل مقابل در اتاق زرین ایستاد و گفت : بلند شود بیا شامت رو بخور . تو هم باید به این حرف ها عادت کنی بچه که نیستی . نمی شه که تابهت گفتن بالای چشمت ابروئه قهر کنی و بشینی و آبغوره بگیری پاشو پاشو برو بشین شامت رو تموم کن یادت باشه هر حرفی رو فقط یه بار بیشتر نمیگم .

نمیدانم منظورش چه بود ولی اگر خیال میکرد من دوباره بر سر میز غذا بر میگردم اشتباه کرده بود. چند دقیقه بعد در دستشویی صورتم راشستم و برای جمع کردن میز و شستن ظرف ها به آشپزخانه برگشتم زرین و مادرش هنوز پشت میز نشسته بودند و حرف می زدند. گویا اتمام حجت عمو کار خودش را کرده بود زیرا زن عمو گفت : دستت درد نکنه غذا خوش مزه بود ببینم میتونی برای فردا شب هم شام بپزی.

گفتم : اگه بلد باشم این کارو میکنم وگرنه شمادستورش رو بدین سعی خودم رو میکنم .

گفت : خیلی خوب حالابیا شام بخور .

در جوابش فقط لبخند زدم صبح روز بعد هم صبحانه راآماده کردم و برای عمو و مجید چای ریختم مجیدساکت و اخمو بود.عمو هم حرفی نمی زد . دومین چای را که در لیوان عمو ریختم و جلویش گذاشتم مجید لیوانش را به طرفم گرفت و گفت : چای دوم .

بدون اینکه لیوان را از دستش بگیرم لیوانی دیگر راپر از چای کردم و روی میز گذاشتم احساس کردم دندان هایش را روی هم فشار داد و اگر میتوانست میز را بلند می کرد و روی سرم می کوبید ولی میدانستم اگر جلوی او در نیایم بعد از این رفتارش با من مانند رفتار ارباب با خدمتکارش خواهد بود مجید هم سن و سال علی و شاید یکی دوسالی بزرگتر بود تصمیم داشتم تا روزی که ازبابت رفتارش از من عذرخواهی نکرده است کلمه ای با او حرف نزنم بعد از رفتن آن ها دست به کار شدم . ریز کارهایی که بایدانجام میدادم زن عمو شب قبل برایم یادداشت کرده بود گرچه هر دوی آنها یعنی زرین و مادرش تا ظهر خواب بودند ودر واقع من مانند خدمتکار همه ی کارهایشان را انجام می دادم . ولی از شب قبل که زرین به طرفداری از من به مجید تاخته بود مهرش را به دل گرفته بودم و دعا میکردم وصلتی که قرار بود شب پایه هایش ریخته شود سر بگیرد و او هم به مرادش برسد .

غروب زیبا و شوهرش هم آمدند جنب و جوش ملایمی در خانه جریان داشت من بیشتر در آشپزخانه خودم را سرگرم می کردم با اینکه زیبا با من دختر عمو بود رفتارش توام با فخر و افاده و غرور بود در کل زیبا و مجید و مادرش از خصوصیات اخلاقی مشترکی برخوردار بودند و زرین و پدرش در یک ردیف بودند . زرین برای آرایش موهایش از بعداظهر به آرایشگاه رفته بود و برای انتخاب لباس و ارایش نظر مرا میخواست . من بیشتر سادگی را می پسندیدم و به او هم همان را توصیه کردم . وسایل پذیرایی را از میوه و شیرینی گرفته تا آماده کردن و چیدن میزها و بشقاب ها من انجام داده بودم همه در کارهایشان دچار یک شتابزدگی بودند که برایم بی معنا می نمود . چای رامن داخل استکان های باریک و بلند ریختم و به دست زرین دادم . زن عمو هم حسابی خودش را ساخته و پرداخته بود و احساس می کرد پرنسس است یا برای انتخاب اوست که دور هم جمع شده اند .آنچه از صحبت هایشان می فهمیدم این بود که داماد تکه ای دندان گیر است ونباید او را از دست داد .بعد از آماده کردن شام پشت میز آشپزخانه نشستم و کتابم را در دست گرفتم . البه من تصمیم به گوش دادن نداشتم ولی شنیدن اختیاری نیست و بیشتر حرف ها راخواسته و ناخواسته می شنیدم . به هر حال همان طور که گفتم از مادربزرگ یاد گرفته بودم که بیشتر ساکت بمانم و حرف نزنم . کتاب سهراب دردستم بود و شعر صدای پای آب را میخواندم که مجید وارد شد اما من سرم را از روی کتاب بلند نکردم دنبال چیزی می گشت که پیدایش نکرد وبه ناچار از جلوی در آشپزخانه مادرش را صدا زد و گفت : به این خانم که نباید حرفی بزنیم بابا ناراحت میشه . کبریت کجاست ؟

romangram.com | @romangram_com