#با_بهار_پارت_192
سرم را تکان دادم و به اتاق برگشتم . وقتی صدای بسته شدن در حیاط را شنیدم بی اختیار باصدای بلند گریه کردم . احساس تنهایی و بی کسی تیشه به ریشه ام می زد .مدتی از پنجره به حیاط خشک و خالی نگاه کردم سپس نشستم و شروع به نوشتن نامه ای برای علی کردم و در آن همه چیز را برایش شرح دادم از اینکه اجازه ی رفتن به مدرسه را به من نمی دهند از اینکه رفتارشان با من تا چه حد توهین آمیز است از اینکه از من تا آخرین ظرفیت کار می کشند . همه را نوشتم و گفتم که همه ی این ها برایم قابل تحمل بود اگر اجازه می دادند به مدرسه بروم .
نمی دانم چه شد که خشم بر وجودم چنگ انداخت و تصمیم گرفتم روز شنبه بدون کسب اجازه از کسی به مدرسه ام برگردم با این فکر دل رابه دریا زدم گوشی تلفن را برداشتم و شماره ی مریم راگرفتم .احمد گوشی را برداشت باشنیدن صدایم متوجه شد که گریه میکنم و علتش را پرسید حرفی نزدم و فقط گفتم : میخوام بامریم حرف بزنم .
گفت : تا نفهمم برای چی ناراحتی صداش نمی کنم .
ناگهان بغضم ترکید و گفتم : اینا نمیذارن درس بخونم هر چی میگم سرم داد می کشن نمیدونم دیگه چی کار کنم . پرسید مگه خونه نیستن ؟
گفتم : نه همه شون رفتن بیرون .
گفت : خوب می خواستی تو هم بیای اینجا .
گفتم : نمی شه خیال میکنی به همین راحتیه ؟
romangram.com | @romangram_com