#با_بهار_پارت_181
زن عمو پشت میز نشست و بی هیچ حرفی مشغول شد . دست هایم را می شستم که یک بار دیگر صدای عمو بلند شد و گفت : بیا بابا بیابشین شامت رو بخور .
نشستن کنار آن ها و دست بردن به سوی دیس غذا برایم زجر آور بود ولی گرسنگی هم شوخی بردار نبود . بدون اینکه به کسی نگاه کنم روی اولین صندلی خالی که در دسترسم بود نشستم و مشغول شدم . صحبت بر سر میهمانی شب بعد بود عمو پرسید : این همه خرید کردی برای سه نفر آدم ؟ مگه می خوای یه لشکر رو شام بدی ؟
زرین پرسید:مگه شام میان ؟
زن عمو جواب داد : نه بعد از شام میان ولی خودمون که هستیم . زیبا و شوهرش هم میان.
مجید در حالی که دهانش همچنان می جنبید گفت : مامان تو رو خدا یه دعایی وردی چیز بخون کهاین دیو یه سر رو بندازی به ریششون .
زرین تکه ای سیب زمینی را به طرفش انداخت و گفت : حرف دهنت رو بفهم ها ! خیال نکنی منم بهاره م که جوابت رو ندم .
مجیدهمان خلال سیب زمینی را به طرف زرین پرت کرد و گفت : مگه دروغ میگم ؟ ... بابا باید یه چیزی هم دستی بده تا رو ببرن . تازه بهاره بیجا میکنه بخواد جواب منو بده خودش میدونه که نباید سر به سر من بذاره .
چنگال را میان بشقاب رهاکردم واز جا برخاستم احساس تحقیر شدن تا عمق وجودم را می سوزاند ازآشپزخانه خارج شدم ودر گوشه ی اتاق زرین سرم را میان دست هایم گرفتم و صدای گریه ام را در درون خفه کردم صدای جر وبحث شان از بیرون اتاق می آمدعمو گفت : تو مگه آزار داری ؟ مگه مریضی ؟ چی کارش داری ؟ دختره ی طفل معصوم کاری به تو نداشت ؟ داشت غذاش رو می خورد .
romangram.com | @romangram_com