#با_بهار_پارت_180


نگاهی گذرا به او کردم و مشغول کارم شدم . بازویم را گرفت ودر حالی که فشار میداد گفت : حواست باشه وقتی ازت سوالی میکنم جواب بده .

اخم هایم را درهم کردم بازویم رابه شدت از دستش بیرون کشیدم و گفتم : کتلت داریم .

گفت : اینو از اول درست مثل آدم بگو .

با صدای پوزخند زرین فهمیدم در آشپزخانه است . بی اختیار اشک هایم صورت را تر کرد آستینم را روی صورت کشیدم و مجید هم از آشپزخانه خارج شد به طور معمول شام ساعت هشت و نیم تانه روی میز چیده می شد ولی هنوز زن عمو پیدایش نبود .روی صندلی آشپزخانه نشستم و منتظر شدم . صدای تلویزیون بلند بود یک بار دیگر صدای عمو بلند شد که پرسید : ببینم زرین این مادرت کجا رفته ؟

زرین جواب داد: دوره داشتن بابا اولش نمی خواست بره ولی بعد تصمیمش عوض شد و رفت . گفت برای فردا شب هم خرید می کنه و میاد .فهمیدم که شب بعد خبرهایی هست . عمو گفت : شام بیارین که مردیم از گشنگی . اونم هرجا باشه دیگه می رسه .

مشغول آماده کردن میز شدم که زن عمو هم رسید. از پشت آیفون گفت : به بهاره بگو بیاد کمک .

نمیدانم تا قبل از این چه کسی را برای کمک می طلبید . به حیاط رفتم بسته های خریدش رامقابل در گذاشته بود و خودش مشغول پرداختن پول تاکسی بود.بسته ها روی ایوان گذاشتم و سپس به داخل بردم . خودش هم وارد شد و به اتاقش رفت . کیسه های نایلونی میوه رابه داخل آشپزخانه بردم و گوشه ای گذاشتم عمو گفت : حالا بیا بشین شامت رو بخور بعد ترتیب اونا رو میدی .


romangram.com | @romangram_com