#با_بهار_پارت_179
از اینکه می توانستم کاری انجام دهم خوشحال بودم کتلت از غذا هایی بود که به تجربه احتیاج داشت . و من در خانه ی مادربزرگ بارها کنار او ایستاده ودرست کردنش را یادگرفته بودم . دست به کار شدم . چندعدد سیب زمینی را برای پختن درون قابلمه ریختم و روی گاز گذاشتم ودر فاصله ی پختن سیب زمینی ها کارهای دیگرش را انجام دادم . تمام سعی خودم را می کردم که غذای خوبی از کاردرآید . مشغول سرخ کردن کتلت ها بودم که زرین وارد شد و گفت : او چی کار کردی ! چه بو و رنگی راه انداختی معلومه حسابی خونه دار شدی مامان عفت ازت یه زن درست و حسابی ساخته .
لبخندی زدم یکی از کتلت های سرخ شده را به دهانش گذاشت و گفت : به نظرم اگه بری خونه ی شوهر موفق ترباشی تا بری دبیرستان . در خانه ی مادربزرگ یاد گرفته بودم که بیشتر شنونده باشم و کمتر حرف بزنم به نظر می رسید زن عمو در خانه نیست اما زیاد کنجکاوی نکردم سرخ کردن کتلت ها که تمام شد چای را روبراه کردم ودست به کار تهیه ی سالاد شدم وسایل شام را روی میز آشپزخانه آماده گذاشتم و برای نماز رفتم مشغول خواندن نماز بودم که از صدای عمو جلیل فهمیدم آمده اند .عمو پرسید : مادرت کجاست ؟
زرین جواب داد : الان میاد .
چند لحظه بعد صدای عمو را شنیدم که می پرسید : این دختره کجاست ؟باز کجا گذاشته رفته ؟
زرین صدایش را آهسته کرد و گفت : همین جاست بابا داره نماز می خونه .
نمازم که تمام شد به اتاق نشیمن رفتم وسلام کردم . دنبال فرصتی مناسب بودم تا درباره ی مدرسه بپرسم بالاخره دل رابه دریا زدم و پرسیدم : عموجان امروز فرصت کردین برین مدرسه ی من ؟
گفت : پاک فراموش کردم . همین حالا که دیدمت یادم افتاد . باشه برای فردا . چندلحظه فکر کرد و گفت : ولی فرداکه پنجشنبه س . گمان نمی کنم وقت بشه ایشالادیگه شنبه اول وقت میرم سراغ این کار .
حرفی نزدم غیر از زرین و عمو جلیل کس دیگری در آنجا نبود . استکان ها را جمع کردم و در آشپزخانه آن ها می شستم که مجید وارد شد و گفت : شام چی داریم ؟
romangram.com | @romangram_com