#با_بهار_پارت_178
گفتم : نه ولی گرسنه نیستم .
گفت : اوه چه خوب .
بی آنکه حرفی بزنم به سرجایم برگشتم نزدیک عصر بود که زن عمو به آشپزخانه رفت و مشغول شد دلم ضعف
می رفت و به شدت گرسنه بودم از ظرفی که روی میز بود شکلاتی به دهانم گذاشتم برای خواندن نماز می بایست به اتاق زرین می رفتم زیراسجاده ام آنجا بود . در اتاقش را زدم و وارد شدم روی تخت دراز کشیده بود و کتابی رامطالعه می کرد . با دیدن من کتاب را کنار گذاشت و به من چشم دوخت . نمازم راکه خواندم و سجاده را به دقت بستم و در جای قبلی گذاشتم چون حدس میزدم ممکن است تاشب نتوانم به آن اتاق بروم . دو سه کتاب دیگرم را نیز برداشتم و بیرون آمدم . باز هم مقابل آشپزخانه ایستادم و گفتم : کاری دارین کمکتون کنم ؟
نگاهی به من کرد و گفت : آره بیا اینجا ببینم چقدر آشپزی بلدی .
گفتم : مادربزرگ یه چیزهایی یادم داده .
مقداری پیاز و سیب زمینی را در ظرفی ریخت و گفت : بیا ... اونم گوشت کوتلت درست کنی ببینم چی کار می کنی حواست رو جمع کن کتلت ها وانره.
romangram.com | @romangram_com