#با_بهار_پارت_177
با پوزخندی گفت : به خودت زحمت نده اون صبحانه نمی خوره ولی اگه یه چایی به من بدی بدم نمیاد.
بااینکه هر لحظه احساس میکردم چیزی در درونم فرو می ریزد و خرد میشود به خودم نهیب زدم و آرامشم را حفظ کردم . سینی چای و قندان رابه اتاقش بردم و خودم روی صندلی نشستم . ژورنالی را ورق می زد . واسه چی اینجا نشستی ؟ کاری داری ؟
سرم را به نشانه ی نفی تکان دادم و بلند شدم روی مبل هال نشستم و به فکر فرو رفتم بیشتر از هر زمانی به وجود مامان و علی احتیاج داشتم احساس میکردم بغضی که در گلو دارم هر لحظه بزرگ و بزرگ تر می شود راه تنفس را بر من می بندد نگاهم روی کتاب ولی حواسم به جایی دیگر بود در آن خانه برای خوردن ناهار ساعت بخصوصی مقرر نبود درواقع در آنجا کسی پای میز غذا نمی نشست و در اصل غذایی به عنوان ناهار پخته نمیشد اگر کسی گرسنه میشد چیزی برای خوردن و سیر کردن شکمش پیدامیکرد و می خورد . در واقع غذای اصلی هنگام صرف شام بر سر میز چیده میشد . که مازاد آن برای ناهار روز بعد مصرف میشد . نیم ساعتی همان جانشستم و در ذهنم برای محمود نامه نوشتم . و حرف هایم رابه او گفتم : برایم مسلم بود تمام سختی ها و مشقات با آمدن او پایان می یابد و من به دوران خوش و شیرین زندگی ام قدم می گذارم وقتی این افکار در من قوت می گرفت انگار انرژی می یافتم و هر سختی و حقارتی برایم قابل تحمل می نمود با آمدن زن عمو از جایم بلند شدم و سلام کردم . رفتارش سرد و توام با بی اعتنایی بود مقابل در آشپزخانه ایستادم و گفتم : می خواین براتون صبحانه بیارم؟
بدون اینکه نگاهم کند گفت : من صبحانه نمیخورم .
گفتم : پس اگه کاری دارین انجام بدم .
باز هم با همان لحن گفت : حالا که کاری ندارم .
دیگر ایستادنم بی فایده بود . ولی نمی دانستم کجا باید باشم تا کسی از دیدنم دلزده نشود دو کتابم رابرداشتم ودر گوشه ی سالن روی زمین نشستم یکی از کتاب ها متعلق به محمود بود که به امانت پیشم مانده بود کتاب را روی سینه فشردم و فکر کردم که آیا قادرم سه سال این وضع را تحمل کنم ؟ در خانه هیچ صدایی نبود . نمی دانستم آن ها چه میکنند و وقتشان را چگونه میگذرانند .دانستنش چندان هم مهم نبود . آن لحظه مساله ی رفتن به مدرسه و ادامه ی درس برایم حیاتی بود .اگر این مساله حل می شد نیمی از روز را در خانه نبودم و این برای همه بهتر بود . چه برای من و چه برای اهالی خانه . نمیدانم چه مدت زمانی همان جا نشسته بودم که بالاخره زرین از اتاقش بیرون آمد و به آشپزخانه رفت . به نظر می رسید متوجه من نشده بود چون از داخل آشپزخانه صدایم کرد . جلوی در ایستادم و گفتم : کاری داشتی ؟
پرسید : تو که ناهار نخوردی خوردی ؟
romangram.com | @romangram_com