#با_بهار_پارت_176


زیر لب آهسته گفتم : چشم .

عمو از جایش بلند شد و درحالی که کتش را بر تن می کرد گفت : دستت درد نکنه حواست باشه هر وقت زن عموت بیدار شد بهش صبحانه بدی سعی کن محبتش رو جلب کنی برای خودت بهتره .

باز هم زیر لب گفتم : چشم .

عمو در حالی که از آشپزخانه بیرون می رفت گفت : مجید بجنب دیر شد .

او از در بیرون رفت می خواستم از آشپزخانه خارج شوم که با شنیدن صدای مجید ایستادم گفت : صبر کن برگشتم و نگاهش کردم از پشت میز بلند شد و ادامه داد : جمعش کن و بعد از لحظاتی اضافه کرد . لطفا

ایستادم و رفتنش را نگاه کردم . وقتی در حیاط پشتشان بسته شد روی صندلی نشستم و بغضم را فرو دادم . نزدیک ظهر بود که زرین آمد . ابتدا به اتاق مادرش رفت . کتابی در دست روی مبل منتظر نشسته بودم با دیدن زرین که از اتاق مادرش می آمد . پرسیدم : زن عمو بیدارن؟

شانه اش را بالا انداخت و که متوجه نشدم گفتم : میخواستم براشون صبحانه ببرم .


romangram.com | @romangram_com