#با_بهار_پارت_175
دیگر حرفی نزدم و به گوشه ی اتاق پناه بردم .دلم در هوای محمود پر می کشید ولی نمی خواستم نگرانش کنم . در هر صورت من دختر نازپرورده ای نبودم و با سختی ها می ساختم . شب سر میز شام برای تغییر مدرسه ام به عمو یادآوری کردم حرفی نزد . بعد از شام ظرف ها را شستم و برایشان چای بردم . آن شب تنها بودم و زرین نیامد.
روز بعد صبح سحر برای نماز بیدار شدم همه در خواب بودند . بنا به عادت خانه ی مادربزرگ زیر کتری را روشن کردم . نمازم را خواندم چای را دم کردم وسایل صبحانه را روی میز آشپزخانه چیدم و خودم در گوشه ی اتاق به انتظار نشستم . ساعتی بعد با شنیدن صدای در دستشویی از اتاق خارج شدم با دیدن عمو جلیل که صورتش را شسته با حوله میان حال ایستاده بود برای صرف صبحانه دعوتش کردم بدون اینکه حرفی بزند سر میز نشست و درحالی که از کره و مربا لقمه ای می گرفت گفت : مثل اینکه زیادم بد نشد تو اومدی اینجا حداقل یادمون افتاد می شه تو خونه هم صبحانه خورد .
عمو لیوانش را به طرفم گرفت و گفت : باریکلا دختر . یه چایی دیگه بهم میدی؟
لیوان چای رامقابلش گذاشتم و گفتم : می خواستم خواهش کنم اگه امروز وقت کردین یه سر برین مدرسه ی من .
سرش را تکان داد و گفت : انقدر برای مدرسه جوش نزن خودم درستش می کنم . دو روز این ور اون ور فرقی نمیکنه .
مجید هم لیوانش رابه طرفم گرفت و گفت : یه چایی دیگه نمی دانم در نگاهم چه دید که بعد از لحظاتی اضافه کرد : لطفا .
لیوان را پر از چای کردم و روی میز گذاشتم و گفتم : آخه داریم به امتحانات نزدیک می شیم . با توجه به اینکه مدرسه م باید عوض بشه بهتره قبل از شروع امتحانات کمی با محیط جدید و بچه ها آشنابشم .
عمو جلیل ابروهایش رابالا داد وگفت : حالا اگه دو روز دیرتر بری نه آسمون به زمین میاد نه زمین به آسمون میره.
romangram.com | @romangram_com