#با_بهار_پارت_174


بدون اینکه توجهی به او و حرفش کنم گفتم: من صبح تا ساعت ده صبرکردم ولی همه خواب بودن می خواستم برم خونه ی مامان عفت وسایل ضروری ویادگاری های مامانم وعلی رو جمع کنم . می ترسیدم شما سمسار ببرین و همه رو بریزین بیرون تازه این زرین بود که منو تشویق به رفتن کرد . من نمیخواستم قبل از اینکه از زن عمو اجازه گرفته باشم برم . ولی اون گفت : خودش به مامانش میگه و منو مطمئن کرد که هیچ مشکلی پیش نمیاد .

برای لحظه ای سکوت برقرار شد . سپس عمو جلیل پرسید : خوب وسایلت رو جمع کردی ؟

گفتم: اگه راستش رو بخواین تمام وسایل زندگیمون بوی مامانم رو میده پی همه ش یادگاریه . ولی غیر از چند تیکه ی کوچیک که می شد نگهش داشت چیزی برنداشتم . اونا رو هم گذاشتم توی زیرزمین خونه ی مریم اینا.

زن عمو در حالی که از جایش بلند میشد . گفت : زرین به من حرفی نزد من که علم غیب ندارم . خوب بود صبر میکردی به خودم میگفتی . مجید با خنده گفت : منظورتون ساعت دو بعداظهره دیگه مامان نه ؟

عمو پرسید : ببینم به مدرسه تم سرزدی ؟

سرم را به نشانه ی نفی تکان دادم و گفتم : من از اینجا فقط رفتم خونه ی مامان عفت و برگشتم . جای دیگه نرفتم .

عمو چایش را سرکشید و گفت : خوب کاری کردی نرفتی مدرسه ت . فردا خودم یه سر می زنم . نمیخواد عجله کنی


romangram.com | @romangram_com