#با_بهار_پارت_173

زن عمو دست هایش را به سینه زد و گفت : هیچی چی می خواستی بشه ؟ خانم صبح که من خواب بودم رفته الان اومده ازش بپرس کجا رفته .

مجید ساکت بود و با لبخند گاهی به من و گاهی مادرش را نگاه میکرد . عمو رو به من کرد و گفت : چرا ساکتی بهاره بهتره حرف بزنی ببینم همین روز اولی چه دسته گلی به آب دادی .

سرم به زیر بود و با انگشت هایم بازی میکردم . اشک میان چشم هایم به انتظار چکیدن بود . ولی قصد نداشتم گریه کنم سرم را تکانی دادم و گفتم : تا جایی که می دونم من هیچ کاری نکردم که مستحق شنیدن این همه سرزنش و تهمت باشم .

انگار این حرفم کبریت روشنی را به بشکه ای از باروت انداخته باشم زن عمو آتش گرفت و فریاد کشید : تهمت ؟ کدوم تهمت ؟ دختره ی بی حیا اصلا من به تو حرفی زدم که سرزنشت کرده باشم یا بهت تهمت زده باشم ؟ خجالت نمیکشی این طوری تو روی من داری ...

عموجلیل با دست روی میز زد و گفت : صبر کن ببینم چرا این طور داد می کشی ؟ یه دقیقه ساکت باش ببینم خودش چی میگه . سپس رو به من کرد و گفت : خوب بگو ببینم کجا بودی ؟

بدون اینکه سرم را بالا کنم گفتم : همه خیال می کنن من بچه م در حالی که من شونزده سالمه نصف از این سال ها رو پیش مامان عفت زندگی کردم . اون خوب وبد زندگی رو به من یاد داد . خیال میکنین اون قدر عقلم نمی رسه که بفهمم اگر جایی می خوام برم از شما یا زن عمو اجازه بگیرم یا انقدر شعور ندارم که بفهمم اینجا رستوران نیست ؟

صدای زن عمو بلند شد و گفت : پس اگه عقلت می رسه بگو از صبح تا حالا کجا بودی ؟ از کی اجازه گرفتی ؟

نگاهی به هر دوی آن ها کردم ولی قبل از من مجید با خنده گفت : چی کارش دارین ؟شایدجایی رفته که نمی تونه بگه بذارین بچه راحت باشه .

romangram.com | @romangram_com