#با_بهار_پارت_172
حرفی نزدم . ورود زن عمو از آشپزخانه و مجید ازبیرون هم زمان بود مجید هم جواب سلامم را با لحنی تمسخر آمیز داد و گفت : درسات رو خوندی ؟ نکنه مثل دختر عموت بگیری تا لنگ ظهر بخوابی ها ...
زن عمو در حالی که با چهره و کارهایش نشان میداد همچنان عصبانی است گفت : سرت به کار خودت باشه لازم نیست تو چیزی به اون یاد بدی اون خودش شیطون رو درس میده .
متعجب از حرف های پر کنایه و توهین آمیزش فقط به او نگاه کردم مجید نگاهی به من و مادرش کرد و پرسید : چی شده هنوز از راه نرسیده شهر رو شلوغ کرده ؟
عمو جلیل داخل دستشویی دست و رویش را می شست . زن عمو سینی چای را روز میز گذاشت و گفت : نمی دونم . من که هنوز حرفی بهش نزدم ولی باید به عموش بگه از صبح تا حالا کجا گذاشته رفته ؟ چرا هیچ کی از رفتنش خبر نداره؟
بلند شدم که به گوشه ی اتاق پناه ببرم ولی با نهیب او سرجایم نشستم عمو که ازدستشویی بیرون آمد در حالی که با دست روی موهایش می کشید . پرسید : چی شده ؟ کی شهر رو شلوغ کرده ؟ چی دارین می گین؟
صدای زن عمو بلند شد و گفت : من حرفی نمی زنم بهتره خودش توضیح بده و بگه صبح که ما خواب بودیم کجا گذاشته رفته . از کی اجازه گرفته واین همه مدت کجا بوده و چی کار می کرده . خانم تازه نیم ساعته اومده مگه قرار نشد وقتی اومد توی این خونه برای رفت و آمدش از من اجازه بگیره ؟ مگه اینجا طویله س که سر خود سرش رو میندازه پایین و میره بیرون ؟ مگه اینجا رستورانه که فقط بیاد غذاش رو بخوره و استراحت کنه ؟ مگه ...
عمو میان حرفش دویدو گفت : صبر کن ببینم به جای این همه حرف یک کلام بگو چی شده ؟
romangram.com | @romangram_com