#با_بهار_پارت_171
از زرین خبری نبود . کتاب ها را در همان جایی که متعلق به من بود مرتب جابجا کردم . لباس هایم را عوض کردم و به سالن برگشتم . زن عمو در آشپزخانه مشغول بود . سعی کردم بفهمم قضیه چیست . جلوی در آشپزخانه ایستادم و پرسیدم کمک نمی خواین ؟ اگه کاری هست من انجام میدم.
زن عمو در حالی که با کارهایش سعی می کرد به من بفهماند به شدت از دستم عصبانی است . گفت : تو بهتره به کارهای شخصی ت برسی .
گفتم : منظورتون چیه ؟ میشه بپرسم چرا انقدر عصبانی هستین ؟
در جایش ایستاد دستانش را به کمر زد چند لحظه مرا نگاه کرد و گفت : عجب رویی داری ! یعنی تو یه ذره بچه می خوای منو رنگ کنی ؟
مگه قرار نشد بدون اجازه ی من کاری انجام ندی ؟ جایی نری؟ به تلفن دست نزنی ؟ امروز تازه روز اولته . می خواستی صبرکنی حداقل جای پات خشک بشه بعد شروع کنی .
گفتم شاید از اینکه رفتم خونه ی مامان عفت ناراحتین ؟
پوزخندی زد و با لحنی پر از تمسخر گفت : راستی راستی که خیلی باهوشی . چطوری فهمیدی ؟ خواستم بگویم که زرین پیشنهاد رفتن را به من داد ولی مهلت حرف زدن نداد و اضافه کرد : من با تو بحث نمی کنم . بشین همون جا حرفات رو به عموت بگو . من این جوری نمی تونم مسوولیت یه دختر شونزده ساله ی سر به هوا و سرتق رو قبول کنم . خودش باید تکلیف رو روشن کنه .
هرچه میگفتم به نظر می رسید خشمش بیشتر می شد . روی صندلی نشستم و سرم را زیر انداختم . دلم میخواست بفهمم زرین کجاست ولی زن عمو مانند باروتی بود که با شنیدن صدایم آتش می گرفت او با عجله ای که در انجام کارهایش داشت تظاهر به خشم میکرد تا مرا بترساند ولی من کار خلافی انجام نداده بودم . اگر فرصت حرف زدن به من می داد برایش توضیح می دادم و قانعش می کردم . ولی نمی دانم چه اصراری داشت که مرا گناه کار نشان بدهد . آن قدر همان جا نشستم تا صدای بازشدن در شنیده شد . با شنیدن صدای در بی اختیار از جا بلندشدم و ایستادم . عمو جلیل که آمد سلام کردم نگاه دقیقی به من کرد و گفت : سلام چرا وایسادی؟
romangram.com | @romangram_com