#با_بهار_پارت_170
شب زرین یک بالش و پتو و تشک همراه با یک ملافه در اختیارم گذاشت و گفت : گوش کن بهاره . من شب ها ساعت یازده تا یازده و نیم می خوابم . خوابم خیلی سبکه نور هم اذیتم میکنه . اگر خیال میکنی توی خواب سر و صدا یا خروپف میکنی . بهتره توی سالن بخوابی در غیر این صورت مشکلی با هم نداریم .
در منتهی الیه سمت راست چسبیده به دیوار جایی که سهم من از کم بود تشکم را پهن کردم . انگار آن قسمت اتاق مستعمره ی من بود انگار تنها در همان قسمت کوچک این خانه بود که احساس امنیت میکردم . کتابم را بالای سرم گذاشتم و خوابیدم . عادت کرده بودم صبح سحر برای خواندن نماز بیدار شوم ولی حالا در این خانه که آشنایی زیادی با آن نداشتم و با تاکیدی که زرین در مورد سر و صدا به من کرده بود . صبح فقط در رختخواب نشستم و در حالی که چشم هایم بسته بود با خدا حرف زدم . سپس هر چه انتظار کشیدم کسی برای آماده کردن صبحانه بیدار نشد . منتظر شدم . تا حد امکان از ایجاد هر گونه صدایی پرهیز می کردم . حتی در کشیدن نفس بلند هم احتیاط می کردم ساعتی بعد از صدای در دانستم که کسی از خانه خارج شد ولی من همچنان در رختخواب انتظار می کشیدم بیرون هوا ابری بود و به درستی نمی شد ساعت را تشخیص داد . نیم خیز شدم و ساعت را نگاه کردم بیست دقیقه مانده بود به ده خدایا در آن ساعت ما درس شیمی داشتیم ناگهان همجوم گریه را در چشم هایم احساس کردم . سرم را زیر پتو فرو بردم و گریستم . آن قدر زیر پتو ماندم تا بالاخره با صدای زرین پتو را کنار زدم و در بستر نشستم . زرین خمیازه ای کشید و گفت : نه خوشم اومد تو هم از خودمونی پس چطوری می رفتی مدرسه ؟
گفتم : من از صبح سحر بیدارم ولی صدا نکردم تا شما بخوابی ؟
گفت : ای چاخان ! آنقدر خوابیدی که چشمات شده اندازه یه گردو.
دیگر شیپور بیدار باش زده شده بود. برخاستم رختخوابم را جمع کردم و آن ها را زیر میز تحریر طوری قرار دادم تا منظره ی اتاق را خراب نکند. سپس به سالن رفتم ولی در کمال تعجب متوجه شدم که اکرم خانم هنوز خوابیده است . نمی دانستم چه کنم . مانند مرغ پرکنده بال بال می زدم و قرار نداشتم . زرین در آشپزخانه مشغول آماده کردن چای بود. مشکلم را با او در میان گذاشتم و گفتم : چون قراره عمو سمسار ببره خونه ی مامان عفت باید برم وسایلی رو که میخوام از اتاقم بردارم ولی زن عمو هنوز خوابیده . می ترسم دیر بشه .
گفت : بیخود جوش نزن بابام میگه ولی کوتا عمل کنه ؟ اما اگه می خوای بری چیزی از اونجا برداری . برو . مامان که بیدار شد من بهش میگم .
با تردید به او نگاه کردم . ادامه داد : جدی میگم می دونی من احساس تو رو درک می کنم . برو هر کاری توی اون خونه داری انجام بده و برگرد . دیگر جای معطلی نبود لباسم را پوشیدم و راه افتادم نفهمیدم چگونه راه را طی کردم . از سر کوچه که پیچیدم حال دیگری پیدا کردم انگار ماه ها بود از آن محل و خانه دور بودم . می خواستم بر در ودیوارش بوسه بزنم قصد داشتم اول زنگ خانه ی مریم را بزنم ولی پشیمان شدم باید صبر میکردم تامریم از مدرسه برگردد . وارد خانه ی مادربزرگ که شدم گریه ام گرفت . در اتاق مادربزرگ باز بو روی تختش دست کشیدم و چادر نمازش را در بغل فشردم . تسبیح و جای نمازش کنار اتاق بود کتاب دعایش روی تاقچه کنار تختش و عینکش روی آن. همه را بوسیدم . در حیاط به باغچه ی کوچکش که دلبستگی زیادی به آن داشت آب دادم . همه چیز مرتب و دست نخورده بود. دراتاقم کتاب ها و وسایلی را که نیاز داشتم جدا گذاشتم . نیمی دیگر از وسایل یادگاری مادرم و علی را کهبه آن ها دلبستگی زیادی داشتم دم دست گذاشتم تا آن ها را به خانه ی زهرا خانم منتقل کنم . زمانی که کارهایم تمام شد به خانه ی زهرا خانم رفتم هنوز بیست و چهار ساعت از جدایی ما نگذشته بود ولی گویی آن ها هم عمق این جدایی را می دانستند همه دورم را گرفتند هر کسی سوالی می کرد . و حرفی می زد قصد و نیتم را از آمدن به آنجا گفتم زهرا خانم با روی باز قبول کرد تا هر مقدار و هر زمان که مایلم وسایلم را در زیرزمینشان جای دهد . با کمک مریم و احمد آنچه را می خواستم به خانه ی آنها منتقل کردم ودر گوشه ای از زیرزمین روی هم قرار دادیم . ناهار را در خانه ی مریم خوردم لوازمی را که هنوز باقی بود و من به آن ها نیاز داشتم برداشتم . خداحافظی کردم و رفتم . مریم قول داد بود به محض رسیدن نامه ی محمود هر طور شده آن را به دستم برساند در عوض من هم قول دادم به هر ترتیبی بود هر چند وقت یک بار سری به آنها بزنم . به خانه ی عمو جلیل که رسیدم نزدیک غروب بود . از دیدن چهره ی زن عمو دانستم که اوضاع رضایت بخش نیست . در جواب سلامم گفت : کتابات رو بذار توی اتاق و برگرد همین جا بشین تا عموت بیاد.
romangram.com | @romangram_com