#با_بهار_پارت_169

نگاهم را به زمین دوختم و ساکت ماندم مجید خنده ای سر دادو گفت : چیکارش دارین این دوست داره ریاضت بکشه و درس بخونه بذارین بره.

بغض گلویم را فشرد ولی همچنان ساکت ماندم . لحظه ای بعد در گوشه ی اتاق زرین نشسته بودم سرم رابه دیوار تکیه دادم و گفتم : "مامان مطمئن باش قولم رو فراموش نمی کنم "چشم هایم بسته بودولی اشک روی گونه هایم می چکید . صدای گفتگو و خنده های آن ها به گشوم می رسید ولی اشتیاقی به بودن در جمع آن ها نداشتم .

چند لحظه بعد با صدای مجید چشمانم راباز کردم . جلوی در ایستاده بود و با لحنی که تمسخر در آن احساس میشد گفت : به ! اینو باش ! چه دل نازکم هست . اینجانشسته برامون آبغوره می گیره . همین رو کم داشتیم پاشو بابا جمعش کن . برای مدرسه س این جور می باری یا از دوری مامان جونته ؟

صورتم را پاک کردم و نگاه پر از نفرتم را به صورتش دوختم با شنیدن حرف های او عمو و اکرم خانم به مقابل در اتاق آمدند و به من خیره شدند . عمو جلیل داخل شد لبه ی تخت نشست و گفت ک بهت میگم اسمت رو همین جاها می نویسم . اینکه گریه نداره فقط باید چند روزی صبر کنی تا یه وقتی پیدا کنم و برم سراغ کارت .

همان جا نشستم و مشغول نوشتن تمرین ها در دفترم شدم . شب هنگام صرف شام ساکت کنار زرین نشستم . میلی به غذا نداشتم . بعد از اتمام غذا ظرف ها را جمع کردم ودر آشپزخانه مشغول شستن شدم . کارم که تمام شد . اکرم خانم گفت : دستت درد نکنه حالا که زحمت کشیدی یه چند تایی چایی بریز و بیار.

سینی واستکان ها کنار اجاق گاز آماده بود . استکان ها را پر از چای کردم و بردم . مجید یکی از استکان های چای را بالا گرفت . نگاهی به آن کرد و در حالی که آن را به طرف من میگرفت . گفت : اینو یه کم برام کم رنگش کن قلبم خراب می شه !

احساس کردم هوایی برای نفس کشیدن ندارم . داغی صورتم حاکی از خشمم بود . با این حال حرفی نزدم چای را عوض کردم آن را روی میز گذاشتم و به اتاق برگشتم از داخل اتاق صدای عمو را شنیدم که گفت : بهتره مواظب رفتارت باشی . اون اینجا مهمونه .

مجید با صدای بلند خندید و گفت : از قدیم گفتن مهمون ## صاحب خونه س . باید ادب بشه . خیلی دماغش باد داره .

romangram.com | @romangram_com